از تولد تا امامت و شهادت امام حسین {ع}   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

فروردین

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
خرداد ۸٤

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

   

 

                                              بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه ای از عاشورای حسینی

از معرفت 0 گذشت 0 رفعت 0 فصاحت 0 مردانگی 0 آزادگی 0 رشادت 0

 

نام : حسین در انجیل {طاب} و در تورات {شبیر }

 

کنیه : ابوعبدالله و ابوعلی

القاب : سیدالشهدا - سبط ثانی - سید شباب - اهل الجنه - سبط الا سباط -رشید -وفی - طیب - سید زکی - مبارک - و......

منصب : معصوم پنجم و امام سوم شیعیان

تاریخ ولادت : سوم شعبان سال چهارم هجری . برخی از مورخان تولد آن حضرت را پنجم شعبان دانسته اند و برخی نیز سال سوم هجری ذکر کرده اند

محل تولد : مدینه مشرفه در سرزمین حجاز عربستان سعودی کنونی

نسبت پدری : امیر المو منین امام علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب {ع}

مادر : فاطمه زهرا {س} دختر پیامبر اسلام

امام حسین {ع} در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد رسول خدا {ص} نام این فرزند زهرا {س} را حسین نهاد. وی مورد علاقه شدید پیامبر {ص} بود و آن حضرت در باره او فرمود ه {حسین منی وانا من حسین } و نیز در آغوش پیامبر بزرگ شد 0 و هنگام رسول خدا شش ساله بود در دوران پدرش علی بن ابی طالب {ع} نیز از موقیعت والایی برخوردار بود . علم . بخشش . بزرگواری . فصاحت . شجاعت . تواضع . دستگیری از بینوایان 0 عفو گذشت . و ..... از صفات  برجسته آن حجت الهی بود .

 در دوران خلافت پدرش کنار آن حضرت بود ودر سه جنگ {جمل} . {صفین } . و{نهروان } شرکت داشت .

مدت امامت : از زمان شهادت برادرش امام حسن مجتبی {ع} در صفر سال 50 هجری تا محرم سال 61 هجری . به مدت 10 سال بود .

تاریخ و علت شهادت : بعد از ظهر روز دهم محرم {عاشورا } سال 61 هجری به همراه تعدادی از نزدیکان و یاران و اصحابش در سرزمین کربلا با شمشیر های بران لشگریان عمربن سعد که از سوی عبیدالله بن زیاد . {والی کوفه }و یزید بن معاویه . {خلیفه شام } به جنگ آن حضرت آمده بودند آنها به وضع دردناکی به شهادت رسیدند . شهادت آن حضرت در سن 57 سالگی بود

محل دفن : کربلا . در سمت غربی رود فرات {کشور عراق کنونی }

همسران : 1- لیلی- دختر ابی مره ثقفی 2- شهر بانو -دختر یزدگرد سوم 3- رباب - دختر امرا القیس 4- ام اسحاق - دختر طلحه تیمی 5- قضاعیه {ام جعفر }6- حفصه- دخترعبدالرحمن بن ابیبکر

فرزندان : 1- امام زین ا لعابدین {ع} 2- علی اکبر {ع} 3- علی اصغر {ع} 4- جعفر {ع}5- سکینه {س} 6- فاطمه {س} 7- رقیه {س} 0 از میان فرزندان امام حسین {ع} جعفر در زمان حیات پدرش وفات یافت . علی اکبر {ع} و عبدالله { معرف به علی اصغر } {ع} در کربلا شهید شدند و نسل آن حضرت تنها از طریق امام زین العابدین {ع} زیاد گردید . برخی مورخان تعداد فرزندان امام حسین {ع} را باذکر نامهای علی اصغد و زینب . 9 نفر دانسته اند .

 زمامدارن معاصر : پیامبر اسلام حضرت محمد {ص} . ابوبکر بن ابی قحافه . عمر بن خطاب . عثمان بن عفان . امیرالمو منین علی بن ابی طالب {ع} 0 امام حسن مجتبی {ع} . سه تن از زمامداران در زمان امام حسین {ع} ینعی پیامبر اسلام {ص} . امیرالمومنین {ع}و امام حسن مجتبی {ع}علاقه و محبت شدیدی به امام حسین {ع} داشتند . و آن حضرت نزد آنان از جایگاه ویژه ای برخوردار بود . امام حسین {ع} که دختر زاده وسبط ثانی پیامبر اکرم {ص} بود به همراه برادرش امام حسن مجتبی {ع} در دامن پیامبر {ص} رشد و نمود کرد و هر دو از آغاز زندگانی خویش از سر چشمه وحی و رسالت سیراب شدند . پیامبر اکرم {ص} بار ها با گفتار و کردار خویش شدت محبت خود به امام حسن {ع} و امام حسین {ع} به صحابه گوشزد نمود و آنان را به دوستی این دو ریحانه بهشت فراخواند . از آن حضرت نقل شده است که در باره امام حسن {ع}و امام حسین {ع }فرمود: { اللهم انی احبها فا حبهما و احب من یحبها } بار خدایا من آن دو را دوست دارم . پس تو هم آنان را دوست بدار و با کسی که با آنان دوستی کند . دوست باش .

اما خلفای بنی امیه {معاویه و فرزندش یزید } به مقام معنوی امام حسین {ع} و نزدیکی اش به پیامبر رشک برده و در پنهان و آشکار با وی دشمنی می کردند و سر انجام نیز آن حضرت را در سرزمین کربلا با وضع فجیعی به شهادت رساندند .

رویداد های مهم : تحمل مصیبت رحلت جدش پیامبر اسلام {ص} در سال یازدهم هجری  – فشارهای روانی مخلفان بر پدر و مادرش پس از رحلت پیامبر {ص}  – تحمل مصیبت شهادت مادرش فاطمه زهرا {س} در سال یازدهم هجری  – همراهی با پدرش امام علب {ع} در تصدی خلافت اسلامی و حضور در جنگهای جمل- صفین- نهروان  – تحمل شهادت پدرش امام علی {ع} در محراب مسجد کوفه در 21 رمضان سال چهلم هجری  – انتخاب برادرش امام حسن مجتبی {ع} به خلافت اسلامی پس از شهادت امیر المومنین {ع}  – خیانت سران نظامی و قومی و سپاهیان به امام حسن مجتبی {ع} و صلح اجباری آن حضرت با معاویه ابن ابی سفیان در جمادی الاول سال 41 هجری  – تحمل مصیبت شهادت امام حسن مجتبی {ع} در سال 50 هجری  – نامه شیعیان بصره و کوفه به امام حسین {ع} پس از شهادت امام حسن {ع} برای دعوت به رهبری قیام علیه معاویه بن ابی سفیان و عدم پذیرش امام حسین {ع} به خاطر پایبندی به صلح نامه امام حسن {ع}  – هلاکت معاویه و جانشینی فرزندش یزید بر منصب خلافت در رجب سال 60 هجری  – نامه شدیدالحن یزید به والی مدینه ولید بن عتبه ، مبنی بر گرفتن بیعت از مردم به ویژه ابا عبدالله الحسین {ع}  – امتناع امام حسین {ع} از بیعت با یزید بن معاویه و خروج از مدینه به همراه خاندان خود در آخرین روزهای رجب سال 60 هجری  – ورود امام حسین {ع} به مکه معظمه در سوم شعبان سال 60 هجری  و اقامت در آنجا تا هشتم ذی حجه همان سال {به مدت چهار ماه و پنج روز }  – جنبش سران و بزرگان شیعه در کوفه و دعوت آنان از امام حسین {ع} برای ورودبه کوفه و رهبری قیام علیه یزید  – فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه در پنجم شوال سال 60 هجری و بیعت بیش از هیجده هزار نفر از شیعیان با او  – نامه طرفداران بنی امیه در کوفه به یزید بن معاویه و آگاهی او از ورود مسلم بن عقیل و قیام شیعیان  – فرستادن عبیدالله بن زیاد از سوی یزید بن معاویه به کوفه برای نابودی قیام شیعیان  –نامه امام حسین {ع} به روسای پنج قبیله بزرگ بصره و دعوت آنان به قیام علیه امویان 0 – استجابت چهار قبلیه بصره از دعوت ابا عبدالله الحسین {ع} یاری آن حضرت  – خروج امام حسین {ع} از مکه به عزم کوفه در هشتم ذی حجه سال شصت هجری  – نبرد مسلم بن عقیل با لشگریان عبیدالله بن زیاد در کوفه و شهادت وی و هانی بن عروه در این واقعه 0 در نهم ذی حجه سال شصت هجری{ روز عرفه }  – برخورد قافله امام حسین {ع} با لشگریان حر بن یزید تمیمی – در حوالی کوه { ذوحسم } و رفتار نیکوی ابا عبدالله الحسین {ع}با لشگریان حر  – رسیدن نامه عبیدالله بن زیاد حاکم کوفه به دست حر بن یزید مبنی بر سخت گیری بر امام حسین {ع} و استقرار آن حضرت در بیابان خشک و بی آب  – ورود قافله امام حسین {ع} به کربلا و مستقر شدن در آن مکان در تاریخ دوم محرم سال 61 هجری  و اردو زدن لشگریان حربن یزیددربرابرآنان -واگذاری فرماندهی سپاه کوفه به عمر بن سعد توسط عبیدالله بن زیاد والی کوفه  – ورود عمربن سعد به همراهی چهار هزار مرد جنگی به کربلا برای مبارزه با امام حسین {ع}  – تجمع بیش از سی 30هزار مرد جنگی در کربلا برای نبرد با کاروان امام حسین {ع}  – آمادگی لشگریان عمر بن سعد برای نبرد با امام حسین {ع}

 در روز نهم محرم سال 61 هجری { روز تاسوعا } و در خواست مهلت امام حسین {ع} از عمر بن سعد در شب عاشورا - فرماندهی امام حسین {ع} و آرایش سپاه اندک خویش در روز عاشورا به سه بخش { میمنه ، میسره ، پرچمداری }  – در قسمت میمنه به فرماندهی زهیربن قین ، و در قسمت میسره به فرماندهی حبیب بن مظاهر ، و در قسمت پرچمداری که در قلب سپاه بود توسط عباس بن علی {ع} فرماندهی می شد  – پشیمانی حر و خروجش از سپاه عمر بن سعد و پیوستن به سپاه امام حسین {ع} و طلب بخشش از آن حضرت  – آغاز نبرد گروهی بین سپاهیان امام حسین {ع} و سپاهیان عمربن سعد و کشته شدن قریب پنجاه نفر از یاران امام حسین {ع } در میدان نبرد  – خطبه های مکرر امام حسین {ع} برای سپاهیان عمربن سعد برای جلو گیری از جنگ و خون ریزی  – مبارزه فردی یاران واصحاب امام حسین {ع}با سپاهیان عمربن سعد و شهادت مظلومانه و قهرمانه یکی پس از دیگری آنان  – مبارزه امام حسین {ع} با سپاهیان سیاه دل عمربن سعد و شهید شدن آن بزرگوار در میدان نبرد به دست شمربن ذی الجوشن { که لعنت خدا بر او باد }  – جدا کردن سر مبارک آن حضرت و سرهای شهدای دیگر کربلا و غارت کردن لباسها و لوازم های شخصی آنان به دست سپاهیان کوردل عمربن سعد  – اسب دوانی بر بدنهای مبارک شهیدان کربلا توسط لشگر عمربن سعد  – غارت کردن خیمه ها و اسباب و وسایل شخصی بازماندگان قافله حسینی و به آتش کشیدن خیمه ها آنان به دست سپاهیان عمربن سعد  – دفن کشته های سپاهیان یزید به دست عمال عمربن سعد و عریان گذاشتن بدنهای پاک شهیدان در سرزمین گرم کربلا  – اسیر و آواره کردن بازمانده گان قافله حسینی { زنان ، کودکان  ، و امام زین العابدین {ع}  } و حرکت دادن آنان از کربلا به کوفه و از کوفه به شام توسط سپاهیان عمربن سعد  – به خاک سپرده شدن بدنهای شهیدان کربلا به دست گروهی از قبیله بنی اسد در روز سیزدهم محرم سال 61 هجری { سه روز پس از واقعه کربلا  – 

پس از به خاک سپاری بدنهای بی سر شهدای کربلا توسط قوم بنی اسد یکی از افراد قوم از زبان هلال بن نافع آخرین دقایق حیات امام حسین {ع} را چنین نقل کرد . من با سپاه عمربن سعد ایستاده بودم و حسین جان می داد . سوگند به خدا که من در تمام عمر هیچ کشته ا ی را ندیدم که تمام پیکرش به خون آغشته باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهره اش نورانی باشد به خدا قسم درخشش نور چهره اش مرا از تفکر در کشته شدنش باز می داشت . و چون امام {ع} از اسب بر زمین افتاد اسب آن حضرت با پیشانی خوننین خود را به خیمه رسانید و شیهه ای کشید . و اهل بیت که اسب را خوننین و بی سوار دیدند دانستند که چه حادثه عظیمی رخ داده است و بعد حضرت زینب {س} فریاد بر آورد { وا اخا وا سیدا وا اهل بیتا } کاش آسمان بر زمین فرو میافتاد و کو ها ار هم می پاشید و بر زمین می ریخت . و بعد نزد امام آمد و دید برادر در حال جان دادن است و عمربن سعد با عده ای ایشان را احاطه کرده اند . فریاد زد ای عمر بن سعد ابا عبدالله را می کشند ؟ و تو نگاه می کنی ؟ عمربن سعد که منقلب شده بود می گریست . صورت خود را برگرداند . حضرت زینب فریاد آیا در میان شما یکنفر مسلمان نیست ؟و پاسخی نشنید . عمربن سعد فریاد زد پیاده شوید حسین را راحت کننید . شمربن ذی الجوشن لعنت الله مبادرت به این کار کرد و با پایش به آن حضرت ضربه زد و روی سینه امام نشست و محاسن شریفش را گرفت و سرش را از پیکر جدا ساخت و .... .

امام حسین {ع} و پیامبر {ص} : از ولادت حسین بن علی {ع} که در سال چهارم هجری بود تا رحلت رسول الله {ص} که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد 0 مردم از اظهار محبت و لطفی که پیامبر راستین اسلام {ص} در باره حسین {ع} ابراز می داشت به بزرگواری و مقام شامخ پیشوای سوم آگاه شدند . سلمان فارسی می گوید : دیدم که رسول خدا {ص} حسین {ع} را بر زانوی خویش نهاده او را می بوسد و می فرمود : تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارنی . تو امام و پسر امام و پدر امامان هستی . تو حجت خدا و پدر حجتهای خدایی که نه 9 نفرند و خاتم ایشان . قائم ایشان {امام زمان عج } می باشد . ابو هریره که از مزدوران معاویه . و از دشمنان خاندان امامت است در عین حال اعتراف می کند که 0 رسول اکرم را دیدم که حسن و حسین را بر شانه های خویش نشانده بود و به سوی ما می آمد وقتی به ما رسید فرمود . هر کس این دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته0 و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است .

بهترین و صمیمی ترین و گویا ترین رابطه معنوی و ملکوتی بین پیامبر {ص} و امام حسین {ع} را میتوان در این جمله رسول گرامی اسلام {ص} خواند که فرمود : حسین از من و من از حسینم

امام حسین {ع} با پدر : امام حسین {ع} مدت 30 سی سال با پدر زیست . پدری که جز به انصاف حکم نکرده و جز به طهارت و بندگی پروردگار نگذرانید . جز خدا ندید و جز خدا نخواست و جز خدا نیافت . پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند . همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخا ستند . در تمام این مدت با دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد ودر چند سالی که حضرت علی {ع} متصدی خلافت ظاهری شد . حضرت امام حسین {ع} در راه پیشبرد اهداف اسلامی مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید . و در جنگهای صفین . جمل . و نهروان شرکت داشت . و به این ترتیب از پدرش امیرالمومنین {ع} و دین خدا حمایت کرد و حتی گاهی در حضور جمعیت به غاصبین خلافت اعتراض می کرد .

امام حسین {ع} با برادر : پس از شهادت حضرت علی {ع} به فرموده رسول خدا {ص} و وصیت امیرالمومنین {ع} امامت و رهبری شیعیان به حسن بن علی {ع} فرزند بزرگ امیرالمومنین {ع} منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامین پیشوایشان امام حسن {ع} گوش فرا دارند . چنان که وقتی بنابر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ امام حسن {ع} مجبور شد که با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتیها را تحمل نماید . امام حسین {ع} شریک رنجهای برادر بود و چون می دانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین نیست هرگز اعتراض به برادر نداشت و حتی یک روز معاویه در حضور امام حسین {ع} دهان آلوده اش را به بدگوئی نسبت به امام حسن {ع} و پدر بزرگوارشان امیرمومنان {ع}گشود 0 امام حسین {ع} به دفاع برخاست تا سخن در گلوی معاویه بشکند و سزای ناهنجاری اش را به کنارش بگذارد . ولی امام حسن {ع} او را به سکوت و خاموشی فرا خواند . امام حسین {ع} پذیرا شد و به جایش بازگشت . آنگاه امام حسن {ع} خود به پاسخ معاویه بر آمد و با بیانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .

پیمان صلح امام حسین {ع} با معاویه : اگر حسین بن علی {ع} در زمان معاویه قیام می کرد معاویه می توانست از پیمان صلحی را که با امام حسن {ع} بسته و مورد تائید امام حسین {ع} نیز قرار داشت به منظور متهم ساختن حسین بن علی {ع} بهره برداری کند زیرا همه مردم می دانستند که امام حسن {ع} و امام حسین {ع} متعهداند تا زمانی که معاویه زنده است سکوت کرده به حکومت او گردن نهند حال اگر امام حسین {ع} بر ضد معاویه اقدام می کرد امکان داشت معاویه او را شخصی فرصت طلب و پیمان شکن قلمداد کند . البته می دانیم که امام حسین {ع}پیمان معاهده خود را با معاویه پیمانی لازم الوفا نمی دانست زیرا این پیمان از روی آزادی و میل و اختیار صورت نکرفته بود بلکه پیمانی بود که تحت فشار و اجبار و در شرایطی صورت گرفته بود که بحث و گفتگو فایده ای نداشت . بعلاوه معاویه آن را نقض کرده و محترم نشمرده بود و خود را به آن ملزم نمی دانست . بنابرین چنین عهد و پیمانی اگر هم در اصل صحیح و معتبر بود حسین بن علی {ع} مقید به آن نبود زیرا خود معاویه آن را زیر پا گذاشته و در نقض آن از هیچ کوششی فرو گذار نبود اما در هر حال معاهده صلح می توانست دستاویز تبلیغاتی معاویه در برابر قیام احتمالی امام حسین {ع} قرار گیرد .

قیام امام حسین { ع } : یزید پس از معاویه بر تخت حکومت تکیه زد و خود را امیرالمومنین خواند و برای سلطنت ناحق و ستمگری هایش را تثبیت کند مصمم شد برای نامداران و شخصیتهای اسلامی پیامی بفرستد و آنان را به بیعت با خویش بخواند به همین منظور نامه های به حاکم مدینه نوشت و در آن یادآور شد که برای من از حسین بن علی { ع } بیعت بکیر و اگر مخالفت نمود به قتلش برسان . حاکم این خبر را به حسین بن علی {ع} رسانید و جواب مطالبه نمود . امام حسین {ع} چنین فرمود : انا الله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بلیت الا مه براع مثل یزید .آنگاه که افرادی چون یزید شرابخوار و قمارباز و بی ایمان و ناپاک که حتی ظاهر اسلام را هم مراعات نمی کنند بر مسند حکومت اسلامی بنشینند باید فاتحه اسلام را خواند .

امام حسین {ع} می دانست اینک که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است اگر در مدینه بماند به قتلش می رسانند لذا به امر پروردگار شبانه از مدینه به سوی مکه حرکت کرد . آمدن آن حضرت به مکه همراه با سر باز زدن او از بیعت با یزید . در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت و این خبر تا به کوفه هم رسید . کوفیان از امام حسین {ع} که در مکه بسر می برد دعوت کردند تا به سوی آنان آید و زمامدار امورشان باشد . امام حسین {ع} مسلم بن عقیل . پسر عمویش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفیان را از نزدیک برسی کند و برایش بنویسد . مسلم بن عقیل به کوفه رسید و با استقبال گرم و بی سابقه ای روبرو شد. هزاران نفر به عنوان نایب امام {ع} با او بیعت کردند و مسلم هم نامه ای به امام حسین {ع} نوشت و حرکت فوری امام {ع} را لازم گزارش داد . هر چند امام حسین {ع} کوفیان را به خوبی می شناخت و بی وفائی و بی دینی هایشان را در زمان حکومت پدر و برادر خود دیده بود و می دانست به گفته ها و بیعت شان با مسلم نمی توان اعتماد کرد و لیکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصمیم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند . در این بین یزیدبن معاویه عده ای از ماموران خود را به مکه فرستاد و از آنان خواست تا امام را ترور کنند و اگر به جنگ کشیده شد با او بجنگند . امام از این توطئه آگاهی یافته بودند . آن بزرگوار در روز هشتم ذی حجه 0 یعنی یک روز پیش از به شهادت رسیدن مسلم بن عقیل . مکه را ترک کردند. بسیاری از مردم حضرت را از رفتن به کوفه منع کردند و آنان را مردمی غیر قابل اعتماد می دانستند . از آن جمله محمد بن حنفیه برادر امام حسین {ع} شب هنگام نزد آن حضرت آمد و چنین گفت . برادر جان شما می دانید که مردم کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من میترسم با تو نیز چنین کنند اگر صلاح می دانی در مکه بمان زیرا تو عزیزترین و ارجمندترین افراد هستی . حضرت فرمود : میترسم یزیدبن معاویه بطور ناگهانی مرا در حرم امن خداوند به قتل برساند و به وسیله من به خانه خدا هتک حرمت شود . محمدبن حنفیه گفت اگر از این موضوع باک داری به یمن برو زیرا در آنجا محترم خواهی بود و یزید هم نمی تواند به تو آسیبی برساند. حضرت فرمود در پیشنهاد تو تامل خواهم کرد . با این وجود اباعبدالله الحسین {ع} تصمیم گرفتند مکه را به قصد کوفه ترک کند . ساعات آخر شب بود خبر حرکت امام به محمدبن حنفیه رسید او خود را به امام حسین {ع} رساند مهار ناقه را گرفت و پرسید . برادر جان مگر وعده ندادی که در پیشنهاد من تامل خواهی کرد ؟ حضرت فرمود : بلی. محمدبن حنفیه گفت پس چرا شتاب میکنی ؟ حضرت فرمودند . پس از رفتن تو جدم رسول خدا {ص} به من فرمودند: ای حسین . به سمت عراق حرکت کن . که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند . محمدبن حنفیه گفت : انا الله و انا الیه راجعون . اکنون که برای کشته شدن میروی پس این زنها و کودکان را برای چه با خودت می بری ؟ حضرت فرمودند : رسول خدا به من فرمودند: خداوند می خواهد این زنان و کودکان را اسیر ببیند

در بین راه کوفه خبر شهادت مسلم بن عقیل و قیس بن مصهربه امام حسین {ع} رسید . و دیگر هیچ شک و تردیدی در حیله و مکر و بی وفائی کوفیان نمانده بود . با این وجود امام تصمیم به ادامه حرکت گرفتند . پس از آنکه کاروان حسینی به نزدیکهای کوفه رسید متوجه شدند که سپاهی از دور به سمت آنان می آید . این سپاه . سپاه حربن یزید ریاحی سردار بزرگ کوفه بود . او ماموریت داشت مانع حرکت حضرت به کوفه شود . و همچنین مانع برگشت به سمت مدینه شوند وقتی سپاه به کاروان امام رسید خیلی تشنه بودند . به فرمان امام یاران آن حضرت به افراد سپاه و حتی به اسبهای آنان آب دادند . آنگاه حر ماموریت خود را به اطلاع امام رساند . امام حسین {ع}فرمودند . شما خودتان نامه نوشتید و از من خواستید به کوفه بیایم و اکنون اگر از خواسته خود منصرف شدید بگذارید برگردم . حر پاسخ داد به خدا قسم من از نامه ها بی اطلاعم به دستور امام خورجینی پر از نامه را در مقابل حر قرار دادن . حر گفت من نامه ای ننوشتم و دستور دارم تو را به کوفه نزد ابن زیاد ببرم . امام از تسلیم شدن خوداری کرد . و به یاران خود دستور بازگشت دادند ولی حر مانع بازگشت حضرت شد . سپس حر پیشنهاد کرد امام نه به کوفه بیاید و نه به مدینه بروند و راه دیگری را انتخاب کنند امام نیز مسیر حرکت را تغییر دادند . کاروان حسینی روز دوم محرم سال 61 هجری در حالی که سپاه حر آنان را همراهی می کردند به سرزمین کربلا رسیدند . اباعبدالله الحسین {ع} رو کرد به کاروان پرسیدند : آیا کسی میداند نام این سرزمین چیست ؟ پیر مردی از میان کاروان آمدند جلو گفتند یا ابا عبدالله نام این سرزمین نینوا است . و نام دیگر این محل را غاضریه هم می گویند . حضرت فرمودند آیا نام دیگری هم دارد ؟ پیرمرد عرض کرد پدران ما نام اینجا را کربلا نیز میگفتند . حضرت امام حسین {ع}فرمودند : خداوندا . از غمها و بلاها به تو پناه می برم . اینجا محل اندوه و مصیبت است . این خبر را جدم رسول خدا به من داده است . اصحاب پیاده شدند و سپاه حر هم توقفنمود سپس حر بن یزید ریاحی طی نامه ای عبیدالله ابن زیاد را از ماجرا با خبر ساخت .

عبیدالله ابن زیاد نیز نامه ای نوشت و از طریق حر به امام حسین {ع} ارسال داشت . امام نامه را باز کرد . متن نامه چنین بود . ای حسین به من خبر دادند که تو در کربلا توقف کرده ای . یزید بن معاویه به من نوشته است که نخوابم و شکم خود را از غذا سیر نکنم تا تو را بکشم و یا تسلیم حکم من شوی . والسلام . امام حسین {ع} نامه را قرائت کرد و سپس آن را به دور انداختند وحتی جواب آن را ندادند . ابن زیاد پس از شنیدن این خبر عمربن سعد را که یک مرد مال پرست و جا طلب بود را به فرماندهی سپاه منصوب کرد وبه او دستور داد با امام بجنگد . وبه او نیز وعده داد اگر به این دستور عمل کند . حکومت {ری} را به او واگذار خواهد کرد . روز بعد عمربن سعد با چهار 4 هزار سواره نظام وارد سرزمین کربلا شد . پس از ورود به کربلا عمربن سعد نماینده ای را نزد امام فرستاد و علت حرکت حضرت را جویا شد . امام حسین {ع} در پاسخ می گوید شما خودتان به من نامه نوشتید و خواستید به کوفه بیایم . اکنون اگر از سخن خود برگشتید من نیز بر خواهم گشت و اینجا را ترک می کنم . عمربن سعد پاسخ امام را به عبیدالله بن زیاد نوشت. ابن زیاد در پاسخ به عمربن سعد نوشت . اکنون او در چنگال ما گرفتار شده است .هرگز رهایش نخواهم کرد .

 یاسیدالشهدا یا حسین مظلوم یا حسین بن علی { ع }

فروردین

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

 

سپس عبیدالله به منبر رفت

و مردم را به نبرد با پسر رسول خدا {ص} تشویق کرد و به آنان وعده پاداش و جایزه داد . پس از آن سیل نامه نگاران و دعوت کننده گان پسر رسول خدا {ص} به لشگری پیوستند که می رفت تا خون او را بریزند. ابن زیاد طی چند مرحله سپاهیانی را برای عمربن سعد فرستاد تا آنکه عدد سپاهیان او به 20 بیست هزار نفر رسید . روز هفتم محرم سال 61 هجری فرا رسید . فرستاده ای از سوی ابن زیاد نامه ای را به عمربن سعد تسلیم کرد . در آن نامه از عمربن سعد خواسته شده بود که هر چه زودتر بین یاران امام و آب فرات قرار گیرد ونگذارد حتی یک قطره آب به آنان برسد . عمربن سعد نیز عده ای را به محافظت از رود فرات گماشت . بدین ترتیب روز هفتم محرم آب به روی کاروان حسینی بسته شد . و تشنگی شدیدی بر زنان و کودکان غلبه نمود . ابن زیاد مجددا از عمربن سعد خواست تا به امام پیشنهاد کند . که همه بدون قیدو شرط تسلیم شوند . در صورت نپذیرفتن این پیشنهاد آنها را زنده به کوفه بفرستید و یا با آنها بجنگید . روز نهم محرم {تاسوعا} وقوع جنگ قطعی بنظر می رسید . در یک طرف سپاه کفر قرار داشت و در طرف مقابل مردانی که خون علی {ع} در رگهای آنان جاری است و ایمان سرشار آنان هر حادثه ای را در نظرشان پوچ و حقیر جلوه می کرد . بزرگوارانی که هر چه بیشتر آنان را از کشته شدن می ترساندند . ایمانشان به خدا بیشتر می شد . و توکلشان به پروردگارمتعال افزنتر . همانطوری که در. سوره آل عمران . آیه 173 آمده { الذین قال لهم الناس ان الناس قدجعوا لکم فا خشو هم فزاد هم ایمانا و قا لواحسبنا الله و نعم الوکیل } آنان که چون مردم به آنها می گویند همگی علیه شما جمع شده اند پس از آنان بترسید در عوض ایمانشان بیشتر می شود و می گویند تنها خداوند ما را بس است و ما کار خود را به او می سپاریم و او وکیل خوبی است . مردانی همچون حسین بن علی {ع} . ابوالفضل العباس {ع} . علی اکبر {ع} . حبیب بن مظاهر . زهیر بن قیس. دشمن گرچه از کثرت لشگر خود و کمی یاران امام بخوبی اطلاع داشت اما نیک می دانست تا سرداران رشیدی چون ابوالفضل العباس {ع} و برادرانش گرد امام حسین {ع} را گرفتند دسترسی به آن حضرت کاری بس دشوار خواهد بود . پس باید چاره ای می اندیشید. شمربن ذی الجوشن خود را به کاروان حسینی رساند و فریاد زد خواهرزاده گان ما کجا هستند ؟ منظور او حضرت ابوالفضل العباس {ع} و برادران ایشان بود . چرا که همگی از قبیله { بنی کلاب } بودند شمر هم از همین قبیله بود لذا از خویشاوندان یکدیگر بشمار می آمدند. امام حسین {ع} فریاد شمر را شنید و به برادران خود فرمودند . جواب او را بدهید گرچه او مردی فاسد است . ولی با شما خویشاوندی دارد . حضرت ابوالفضل العباس {ع} و جعفر و عبدالله و عثمان فرزندان حضرت علی{ع} نزد او رفتند وبه او گفتند چه کار داری ؟ شما خواهرزاده گان من در امان هستید از حسین کناره گیری کنید و به ما بپیوندید . حضرت ابوالفضل العباس {ع} فرمودند : لعنت خدا بر تو باد ، ! مارا امان می دهی ، ولی به فرزند رسول خدا {ص} امان نمی دهی  ؟ و.....

 

 

شروع جنگ: فرمانده سپاه دشمن عمربن سعد با این جمله به سپاه خود دستور حمله داد. ای لشگر خدا ، سوار شوید ! بهشت بر شما بشارت باد ! عصر روز تاسوعا لشگر کفر به حرم حسینی هجوم بردند . چون به خیمه ها نزدیک شدند . حضرت زینب {س} نزد برادر دوید . امام مقابل خیمه نشته بود در حالی که به شمشیر تکیه داده بود به فکر فرو رفته بود . زینب {س} برادر را صدا زدند .امام فرمودند : رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمودند : تو فردا نزد ما خواهی بود حضرت زینب {س} به صورت خود سیلی زد و با صدای بلند گریست . امام فرمودند : خاموش باش خواهر جانم . مبادا این مردم ما را سرزنش کنند . تو باید صبور باشی. و....

سپس به حضرت ابوالفضل العباس {ع} فرمودند : ای عباس . جانم به قربانت سوار شو و آنان را ملاقات کن بگو به چه منظوری می آیند  . قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس {ع} پیام امام را رساند . آنان گفتند امیر دستور داده است یا تسلیم شوید و یا با شما خواهیم جنکید . حضرت عباس {ع} فرمودند صبر کنید تا پیام شما را به ابا عبدالله برسانم .و برگشتند امام حسین {ع} فرمودند : نزد آنها برگرد و ازآنان بخواه امشب را به من مهلت دهند تا نماز بگذاریم و استغفار کنیم خدا می داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را بسیار دوست دارم . حضرت ابوالفضل العباس {ع} باز گشتند و یک شب مهلت خواستند . و عمربن سعد نیز پذیرفت .

 

شب عاشورا

شب فرا رسید امام یاران خود را جمع کرد . و پس از حمد وثنای الهی چنین فرمودند اما بعد من هیچ اصحابی را صالحتر از شما و هیچ اهل بیتی را نیکوکار و برتر از اهل بیت خود نیافتم . خداوند از جانب من به شما پاداش نیکو دهد ! اکنون شب است که همه جا را فرا گرفته است . آن را مرکب خود قرار دهید ! هر یک از شما دست یکی از اهل بیت مرا بگیرد وبا خود ببرد در تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این جمعیت تنها بگذارید چرا که آنها با من کار دارند نه با کسی دیگر ! اهل بیت ویاران باوفای امام هر یک با زبانی ابراز وفاداری نمودند . ابوالفضل العباس {ع} عرض کرد . برای چه تو را ترک کنیم برای اینکه بی تو زنده بمانیم خدا آن روز را نیاورد ما باشیم و تو نباشی ! . برادران او و سایر اهل بیت نیز همین سخن را گفتند . سپس امام رو به برادران مسلم بن عقیل کرده فرمودند : شهادت مسلم {برادر شما } برای شما کافی است به شما اجازه می دهم که برگردید ! آنان عرض کردند سبحان الله . آن وقت مردم چه خواهند گفت . می گویند سرور و عموزادگان خود را رها کردند . و بدون کوچکترین نبردی به آنان پشت کردند . به خدا قسم این کار را نمی کنیم در عوض جان و مال خود را فدای تو خواهیم کرد و همرا تو می جنگیم تا مثل تو کشته شویم . زندگی پس از تو زشت باد . پس از آن اصحاب امام وفاداری خود را اعلام کردند . امام حسین {ع} به آنان چنین مژده داد. بدانید که فردا من و شما همگی کشته خواهیم شد . و هیچ یک از ما زنده نخواهد ماند ! عموجان ! آیا من نیز کشته خواهم شد . این صدای قاسم بن الحسن {ع} بود نوجوانی پدر از دست داده که همراه عمو در کربلا حاضر بود . در سیمای او عشق شهادت موج می زد . حضرت فرمود پسر جانم ! مرگ نزد تو چگونه است ؟ قاسم عرض کرد . عمو جان . از عسل شیرین تر است . حضرت فرمود : آری .عمویت به قربانت . به خدا قسم تو نیز فردا با من کشته می شوی . و آنگاه حضرت قاسم آسوده خاطر شد . امشب 32 نفر از لشگر عمربن سعد به جمع یاران امام حسین {ع } ملحق شدند .امشب شب زمزمه و مناجات است در آن طرف جمعی در رکوع عده ای در سجود و گروهی دیگر به عبادت ایستادند . پس ا ز بجا آوردن عبادت {بریر بن خضیر } از شادی در پوست خود نمی گنجد. می خندد و شوخی می کند . عبدالرحمن به او می گوید ای بریر بن خضیر ! الان که وقت شوخی و خنده نیست . ! و بریر چنین پاسخ می دهد . طایفه من می دانندکه من بیهوده گویی را نه در جوانی می پسندیدم و نه در پیری . ولی اکنون می بینم بین ما و حورالعین چیزی حائل نشده است . جز اینکه دست به شمشیر بریم و با آنان بجنگیم !

 

امام حسین {ع} در دل شب به خیمه خود رفتند و آنجا در حالی که شمشیر را آماده می کردند با خدای خود راز و نیاز می کردند . و با همه چیز دنیا وداع میکرد. حضرت زینب {س} که ناظر این صحنه بود بی اختییار به طرف برادر دوید و ناله کنان عرض کرد ای کاش بیش از این مرده بودم ! تا شاهد این ستمکاری و بی عدالتی این مردم نبودم . و ای کاش مادرم زهرا و پدرم علی و برادرم حسن امروز در این دنیا بودند و می دیدن که چه بر سر حسین واهل بیت شان می آورند . امام حسین {ع} زینب {س} را دلداری دادند و فرمودند : خواهرم ! شیطان تحملت را از تو نگیرد ! و باید نمونه بارز صبر و تحمل و شکیبای باشی . چرا که مردم باید بدانند که ما فقط برای انجام امر خداوند متعال پا به این میدان گذاشتیم و جان و مال خود را فدای اسلام و قرآن می کنیم . و یزیدیان لیاقت رهبری اسلام را ندارند . و نیز با کشته شدن من و یاران من است که درخت اسلام بارور می شود . و خاندان ابی سفیان و مزدورانش رسوا می شوند . زینب {س} عرض کرد . ای وای برادر مرگ تو دل مرا می سوزاند و تحملش بر من سخت است ! سپس چنان بی تاب شد که از حال رفت و بر زمین افتاد . امام حسین {ع} خواهر را به هوش آورد و او را دلداری داد تا آرام گیرد و سفارش فرمود : در مصیبت شهادت برادرش صبر کند و گریبان ندرد و چهره نخراشد . شیون و زاری نکند .چرا که دشمن شاد می گردد . لذا امام حسین {ع} به خیمه ها سرکشی کردند. و مشاهده نمودن تشنگی بر کودکان و زنان غلبه کرده . بنا به دستور امام حسین {ع} امشب حضرت علی اکبر {ع}با سی 30 سواره به سوی رود خانه فرات رهسپار شدند و با مشکلات بسیار چند مشک آب تهیه کردند و به خیمه ها آوردند . امام حسین {ع} به اهل بیت خود فرمودند : از این آب اول کودکان و زنان را سیراب کنید سپس همه از این آب بیاشامید که این آخرین نوشیدن شما است ! وضوع و غسل کنید و جامه خود را بشوئید که این جامه ها کفنهای شما خواهد بود . شب بسرعت می گذرد و روزی پر حماسه در پیش است .

روز عاشورا

بامداد روز دهم محرم . امام حسین {ع} نماز صبح را با اصحاب خود خواندن آنگاه پس از حمد و ثنای الهی آنان را با این سخنان مخاطب قرار دادند : امروز خداوند می خواهد که من و شما کشته شویم پس باید شکیبا باشید ! سپس همگی 32 نفر سواره و 40 نفر پیاده و پرچمدار سپاه حضرت ابوالفضل العباس {ع} به دستور امام هیزم های را که در خندقهای اطراف خیمه ها { خندقهای که از پیش حفر شده بود با هیزم پر شده بود }آتش زدند تا دشمن مجبور شود از مقابل حمله کند و به خیمه ها دست نیابد . پیش از آغاز نبرد بریر بن خضیر به فرمان مولایش با سخنانی سپاه دشمن را موعظه کرد و آنان را از جنگ بر حذر داشت . ولی دشمن به سخنان وی توجهی نکردند .

 پس از آن امام حسین{ع} خود مقابل سپاه دشمن قرار گرفتند . و لشگر عمربن سعد را به سکوت فرا خواند. آنگاه حمد و ثنای الهی را بجا آورد . پس از صلوات بر رسول خدا {ص} و فرشتگان و انبیا. حضرت فرمودند : مرگ ونیستی بر شما باد که در حال سرگردانیاز ما کمک خواستید و ما با شتاب به کمک شما آمدیم ولی شما با شمشیر ی که سوگند خورده بودید در یاری ما بکار برید به جنگ ما آمدید و آتشی را که می خواستیم با آن دشمن خود و دشمن شما بسوزانیم برای سوزاندن ما روشن کردید ! شما با دشمنان خود همدست شدید تا دوستانتان را از پای در آورید . با اینکه آنها عدل و داد را بین شما رواج ندادند و در یاری آنان نیز از امید خبری نیست . باز دست یاری به دشمنان فرزندان رسول خدا داده اید ! وای بر شما ! چرا در حالی که شمشر ها در غلاف بود دلها مطمئن و همبستگی محکم شده بود دست از یاری نکشیده اید . شما در افرختن آتش فتنه مانند ملخها شتاب کردید و دیوانه وارخود را به آتش افکندید . ای مخالفین حق ! و ای نامسلمانان . ای ترک کننده گان دین و قرآن . و ای حیف کننده گان نعمات خداوند . ای جمعیت گناهکار و پیروان وساوس شیطان . و ای خاموش کننده گان شریعت و سنت پیغمبر ! رحمت خداوند از شما دور باد !

آیا این ناپاکان را یاری می کنید و از یاری ما دست بر می دارید ؟ خداوند سزای شما را خواهد داد مگر ما با شما چه کرده ایم ؟ مگر جز این بود که بنا به درخواست و دعوت نامه های شما ها عازم کوفه شدیم . حال این رسم مهمان نوازی شما ها است . خداوند از شما ها نگذرد 0. که در این بیابان گرم و سوزان از کودکان و زنان هم آب را دریغ می کنید و آب را بر اهل بیت رسول خدا می بندید به خدا قسم مکر و حیله از زمان قدیم در میان شما وجود داشته و اصل و فرع شما ها با آب تزویر و فریب به هم آمیخته و فکر شما به آن تقویت شده است . و.... به خودتان آید توبه کنید تا خداوند از گناهای شما در گذرد . آگاه باشید که این مرد زنا زاده { عبیدالله بن زیاد } مرا بین دو چیز قرار داده است : { یا شمشیر و شهادت } و یا { تن به ذلت }ولی بدانید که ذلت از ما بدور است خداوند و رسولش و مومنان و دامنهای پاکی که ما را پرورانیده به ما آموختن که هیچ گاه زیر بار زور و ظلم و ذلت و تعدی نرویم . هرگز بر ما نمی پسندند که تسلیم شویم و ذلت را به شهادت ترجیح می دهیم و..... بخدا قسم شما ها پس از کشتن من مدت زیادی زندگی نخواهید کرد !

زندگی شما بیش از سوار شدن شخصی پیاده بر مرکبش نخواهد بود .

روزگار همچون باد می گذرد و شما را به اضطراب و تشویش خواهد افکند . این خبر را پدرم علی از جدم رسول الله {ص} به من رسانده است . حال خود و همدستانتان با هم بنشنید و فکر کنید تا امر بر شما ها پوشیده نمانده باشد و دچار حسرت نشوید . آنگاه بدون شتابزدگی و با تامل بر من حمله کنید و مهلتم ندهید. من بر خداوند توکل نموده ام که او پروردگار من و شماست هیچ جنبنده ای در روی زمین نمی جنبد مگر آنکه مغدرات او به دست خداوند است . خداوندا . باران رحمتت را از اینان قطع کن و سالهای قحطی زمان حضرت یوسف را بر آنان مغدر فرما . و کسی را که خود مغدر میدانی بر آنان مسلط کن تا جام تلخ مرگ را به آنان بنوشاند . زیرا اینان ما را تکذیب کردند و فریبددادند .
خداوندا تو پروردگار ما هستی و بر تو توکل می کنم . چون جز رضای تو قدمی برنمی داریم .هر آنچه را تو صلاح می دانی بر ما همان کن .خداوندا فرزندان رسولت را به تو می سپارم که جز تو پناهی ندارند . خداوندا به اهل بیتم صبر عطا فرما تا تحمل این مصیبت بزرگ را داشته باشند .ای خدای بزرگ دانا و توانا زنان و کودکان بی دفاع اصحابم را از شر یزیدیان حفظ بگردان . بعد از سخنان امام حسین {ع} عمربن سعد فرمانده سپاه کوفه تیری در کمان گذاشت و گفت : گواه باشید که من اولین تیر را پرتاب کردم ! بدینوسیله رسما” جنگ را آغاز کردم . حربن یزید ریاحی همان کسی که برای اولین بار راه را بر امام بست و از رسیدن آب به آن حضرت جلو گیری نمود . به عمربن سعد گفت : آیا واقعا” با حسین خواهی جنگید ؟ عمربن سعد پاسخ داد : آری بخدا قسم با او چنان می جنگم که آسانترین صحنه اش این باشد که سرها از بدنها جدا شود و دستها از پیکرها قطع گردد.حر از او جدا شد و به گوشه ای رفت . بدنش بشدت می لرزید و اضطراب عجیبی سراسر وجود او را فرا گرفته بود . {مهاجربن اوس } از سربازان لشگر کوفه به او گفت . ای حر ! من از حالت تو تعجب می کنم ! اگر از من بپرسند که شجاع ترین مرد کوفه کیست . حتما” تو را نام میبرم ولی الان می بینم می لرزی ! حر گفت : به خدا قسم خود را میان بهشت و دوزخ مخیر می بینم ! ولی به خدا سوگند چیزی را بر بهشت ترجیح نخواهم داد . اگر چه بدنم پاره پاره شود و مرا بسوزانند !

توبه حربن یزید ریاحی :حر راه خود را به طرف خیمه های حسینی کج کرد . دستها را بر سر گذاشت و می گفت : خداوندا بسوی تو توبه می کنم توبه مرا بپذیر . زیرا من دوستان و فرزندان دختر پیامبرت را ترساندم ! و خود را به امام حسین {ع} رساند و آنگاه عرض کرد : جانم به فدای تو . من همان کسی هستم که بر تو سخت گرفت و نگذاشت به کوفه بیایی ویا به مدینه باز گردی .فکر نمی کردم کار به اینجا بکشد . الان توبه کرده ام . آیا توبه من پذیرفته است . امام آن مظهر لطف و رحمت الهی فرمود : آری .خداوند توبه تو را قبول خواهد کرد . اکنون پیاده شو . حر عرض کرد سواره در راه خدا ودر کنار تو بجنگم بهتر است . زیرا بالاخره از اسب به پائین خواهم آمد . آنگاه روبروی سپاه کفر ایستاد و آنان را موعظه کرد ولی دشمن بسوی او تیر اندازی کرد . حر بازگشت و مقابل امام حسین {ع} ایستاد و اجازه جنگیدن خواست . امام بزرگوار به او اجازه نبرد داد حر دوباره بسوی دشمن رفت . این بار نه برای موعظه بلکه برای نبرد . حر به دل سپاه دشمن حمله برد و پس از جنگیدن بسیار شجانه عده ای زیاد از دشمنان اسلام را به هلاکت رساند . نبرد حر آنچنان دلیرانه بود که بسیاری از سربازان دشمن پا به فرار گذاشتن . و فرماندهان سپاه کفر دستور دادن با حمله دستجمعی و تیر و کمان حر را هدف قرار دهند  حر پس از نبردی جانانه بسیاری از دشمنان اسلام را به درک فرستاد و خودش هم به شهادت رسید . بدن مطهر او را نزد امام آوردند حضرت در حالی که خاک از چهره او می زدود فرمودند : ای حر خدایت بیامورزد ترا . تو در دنیا و آخرت آزاده ای . همان گونه که مادرت تو را { حر } نامید . دشمن با توجه به اینکه افراد و تهجیزات بسیاری داشت در مقابل یاران اندک امام حسین {ع} تلفات بسیاری داد . لذا فرماندهان دشمن از این موضوع رنج می بردند . ونیز دیوانه وار حمله می کردند و اصحاب وفادار امام حسین {ع} خود را سپر بلای آن حضرت ساخته بودند و یکی یکی جان خود را فدای اهل بیت می کردند . و حاضر نبودند تا زنده هستند کسی از خاندان پیامبر به میدان برود . در میان این مردان کسانی بودند که خانواده و خود در خدمت امام حسین{ع} حاضر بودند . و اگر یکی از آنان به شهادت می رسید فرزند او به جای پدرش به میدان می شتافت . همچون {عمربن جناده } که پس از شهادت پدرش {جنادبن کعب } به دستور مادرش به میدان رفت و به شهادت رسید . پیش از آنکه ظهر شود عده ای زیادی از یاران امام حسین {ع} به درجه رفیع شهادت نائل آمدند . مردانی همچون {بریربن خضیر } که مردی عابد و زاهد و از حافظین قرآن بود . {مسلم بن عوسجه } و { نافع بن هلال } و ...

 

نماز ظهر عاشورا : یکی از یاران امام حسین {ع} به نام { عمربن عبدالله } که کنیه اش . ابو ثمانه بود خدمت امام حسین {ع}شرفیاب شد و عرض کرد : یا ابا عبدالله . جانم به فدای تو باد .می بینم که نزدیک است این لشگر به جنگ تو بیاید ولی بخدا قسم که پیش از آنکه تو کشته شوی . من در رکابت کشته خواهم شد . و در خون خود خواهم غلتید ولی دوست دارم این نماز ظهر را با شما بخوانم سپس خدای خود را ملاقات کنم ! ابا عبدالله الحسین {ع} فرمودند : یاد کردی نماز را خداوند تو را از نماز گذاران و ذاکران قرار دهد . اکنون وقت نماز است . نیمی از باقیمانده اصحاب در مقابل سرورشان حسین بن علی {ع} صف کشیدند و بدنهای خود را سپر امام قرار دادند و فرزند پیامبر {ص} با بقیه اصحاب نماز خوف را خواندند . تیرها بر بدن یاران امام می نشست ولی آنها تا انتهای نماز پا بر جا بودند و پس از آن عده ای جان به جان آفرین تسلیم نمودند پس از اقامه نماز ظهر باقیمانده اصحاب به میدان رفتند بزرگانی همچون { زهیربن قین } و { جون آزاد شده } جون غلام سیاه چهره بود که در خدمت امام بود قبل از شروع جنگ حضرت مقداری پول و لباس و لوازم. ضروری زندگی به او داده بود و گفت تو از امروز آزاد هستی هر کجا دلت می خواهد برو .... ولی آن غلام وفادار هرگز حاضر نشد مولایش را در آن شرایط بگذارد و برود لذا بعنوان یک سرباز در کنار امام {ع} ماند . ومردانه جنگید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد . ودلاورانی همچون {حبیب بن مظاهر} و ..... با شهادت آن بزرگوارن نوبت به اهل بیت رسید .

 

شهادت حضرت علی اکبر { ع } : از خاندان امام حسین {ع} نخستین کسی که خدمت آن حضرت آمد و اجازه نبرد گرفت فرزندش علی اکبر {ع} بود . پدر بی درنگ به او اذن جهاد داد . و چون علی اکبر {ع} به سوی میدان نبرد روانه شد سرور شهیدان نگاه مایوسانه ای به قامت فرزند کرد و بی اختییار اشک از چهره مبارکش جاری شد. و به درگاه الهی عرض کرد . { الهم اشهدا فقد برز الیهم غلام اشبیه الناس خلقا و خلقا و منطقا بر سولک و کنا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الیه } پروردگارا گواه باش که جوانی به سوی این جمعیت میرود که از هر جهت و اخلاق و گفتار شبیه ترین مردم به رسول تو است و هر گاه ما مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم به او می نگرستیم . سپس فریاد زدند. ای پسر سعد ! خداوند نسلت را قطع کند همان طوریکه فرزندم را از من گرفتی. ! علی اکبر {ع} به میدان شتافت و در نبردی دلیرانه و شجانه عده ای بیشماری را به خاک افکند پساز جنگی طولانی . خسته و تشنه نزد پدر بازگشت و عرض کرد . پدر جان ! تشنگی مرا از پای در آورد و سنگینی زره مرا به سختی افکنده آیا ممکن است جرعه ای آب بنوشم ؟ امام حسین {ع} گریست و فرمود : فرزند عزیزم ! برگرد و اندکی جنگ کن زیرا وقت آن نزدیک شده است که جدت محمد {ص} را ملاقات کنی واز دست او از دست او جام سرشار بنوشی و پس از آن هرگز تشنه نخواهی شد ! چرا که دیگر قطره ای آب در خیمه ها نبود. کودکان و زنان و پیر و جوان و زخمی و سالم همه تشنه بودن.علی اکبر {ع} دو باره به میدان نبرد رفت . با آمدن مجدد حضرت علی اکبر {ع} به میدان جنگ اکثر سربازان دشمن پراکنده شدند . و عده ای خود را پنهان کردند چرا که آن حضرت چنان شمشیر میزد انگار از آسمان بر سر آنان شمشیر می بارد . در این بین آن بزرگوار عده ای زیاد از دشمنان را از دم تیغ شمشیر گذراند و به هلاکت رساند . پس از مدتی کوتاه عمربن سعد فریاد زد چرا از یک جوان اینقدر هراس دارید . با تیر بزنیدش . در این بین مردی به نام {منقذبن مره عبدی } لعنت الله علیه . فرزند امام را هدف تیر قرار داد . علی اکبر {ع} برزمین افتاد . در آخرین لحظات حیات پدر را صدا زد . و عرض کرد . پدر جان ! سلام من بر تو باد ! این جدم رسول خدا {ص} است که بر تو سلام می رساند و به تو می گوید زود نزد ما بیا . امام حسین {ع } خود را به بالین فرزند رساند صورت خود را بر صورتش نهاد . و فرمود : خدا بکشد مردمی را که تورا کشتند .

 

شهادت حضرت قاسم بن الحسن {ع} : قاسم بن الحسن که شب پیش مژده شهادت خویش را از عموی عزیزش دریافت کرد بود . نزد عمو آمد و اجازه میدان خواست . امام بشدت گریستند و از اینکه یادگار برادرش را به میدان نبرد بفرستد ابا می نمودند . ولی این نو گل عاشق شهادت به دست و پای عمو افتاد و آنقدر او را بوسید و گریست تا از عمو اذن میدان بگیرد . اما در این بین مادر حضرت قاسم آمد خدمت امام حسین {ع} فرمود . یا ابا عبدالله آیا به خاطر داری در دوران که قاسم طفلی بیش نبود . یک روز آنقدر گریه می کرد .که ما دلیل گریه را ناراحتی جسمانی می پنداشتیم . و طبیب بر بالینش آوردیم و پس از معاینه و تجویز دارو بازم ساکت نشد . تا اینکه حضرت امام حسن مجتبی {ع} مطلبی را در یک کاغذ نوشت و به بازوی قاسم بست . و بعد قاسم ساکت شد و دیگر گریه نکرد. و بعد من دلیل نوشتن کاغذ را از آقا امام حسن {ع} پرسیدم. آقا به من فرمودند : این کاغذ اجازه نامه من به پسرم قاسم است . و اذن نبرد در میدان جنگ را برایش صادر کردم . تا آن روزی که در سرزمین کربلا بین سپاه اسلام و سپاه کفر که همان خاندان ابی سفیان می باشند جنگ خواهد شد . و برادرم حسین در آن روز جز تعداد اندک سربازی ندارد . و گریه قاسم برای این بود که در آن روز نکند عمویش حسین به او اذن میدان ندهد . و بخاطر همین موضوع گریه می کرد . این را جدم رسول خدا {ص} به من گفت . و تو این نامه را در آن روز به برادرم حسین بده . چون برادرم حسین بدلیل اینکه قاسم امانت نزد اوست به او اجازه میدان نمی دهد . و آنگاه امام حسین {ع} نامه را از همسر برادر خود گرفت . و بعد حضرت قاسم را در آغوش گرفت و او را بوسید . وبعد امام دستور دادند تا زره بر تن حضرت قاسم {ع} بپوشند هر زره ای را آوردند برای او بزرگ بود. تا اینکه یک زره را تن حضرت قاسم کردندن و امام حسین دید زره گوشاد و بزرگ است عما مه خود را از سر بر داشت و آن را بر دور تن حضرت قاسم پیچید تا آن بزرگوار راحت بتواند بجنگد . در حالی که اشک بر صورتش جاری بود به میدان رفت . و گفت اگر مرا نمی شناسید بدانید که من فرزند امام حسن مجتبی {ع} نواده رسول خدا هستم . این حسین است که بدست شما مردم پیمان شکن اسیر شده . امیدوارم خداوند باران رحمتش را از شما ها دریغ کند ! با این رجز قاسم بن الحسن {ع} خود را معرفی نمود .او در حالی به میدان آمده بود که پیراهن بلندی بر تن و کفشی بر پا داشت . هنوز بند کفش پای خود را خوب نبسته بود که پا به میدان نهاد . حضرت قاسم به دشمن یورش برد و 35 نفر از آنان را به هلاکت رساند . {ابن فضیل ازدی } لعنت الله علیه . فرزند امام حسن مجتبی {ع} را هدف شمشیر خود قرار داد و سر مبارکش را شکافت . حضرت قاسم فریاد زد . عمو جان به فریادم برس . بی درنگ امام حسین {ع} به طرف قاسم آمد تا او را برهاند و شمشیر خود را بر {ابن فضیل } فرود آورد . ولی او دست خود را سپر قرار داد و دستش قطع شد . فریادی کشید و از لشگر کمک خواست . یاران ابن فضیل حمله کردند تا او را نجات دهند ولی او زیر دست و پای اسبها افتاد وبه هلاکت رسید . گرد وغبار زیادی فضای میدان را پر کرده بود و چیزی دیده نمی شد . پس از مدتی مشاهده کردند که امام حسین {ع} بالای سر نوجوان دلاور نشسته است . قاسم در حالی که جان میداد و پاهای خود را به زمین می ساید . امام حسین {ع} فرمودند : خداوند قاتلان تو را از رحمتش دور کند . روز قیامت کسی که با آنان به مخاصمه خواهد پرداخت جدت رسول خدا {ص} و پدرت امام حسن مجتبی {ع} است . به خدا قسم بر عمویت بسیار گران است تو او را صدا میزنی ولی او نمی تواند پاسخت را بدهد و یا اینکه پاسخ می دهد ولی برای تو سودی ندارد ! به خدا قسم امروز روزی است که دشمنان عمویت زیاد و یارانش اندکند ! و قاسم را به سینه چسباند و در میان شهدای اهل بیت نهاد .

 

فروردین

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

 

 

شهادت حضرن ابولفضل العباس { ع } : حضرت عباس که شاهد شهید شدن بسیاری از اهل بیت است به برادران خود . { عبدالله } و { جعفر } و { عثمان } فرمود : برارنم ! خود را پیشمرگ آقایتان کنید . و قبل از اینکه آسیبی به او برسد . جان خود را فدایش کنید . آنان همگی به میدان رفتند . و پس از نبردی دلیرانه به شهادت رسیدند . آنگاه عباس بن علی {ع} که خون پدر در رگهایش جاری بود از برادر اجازه خواست تا به میدان برود . امام حسین { ع } بسختی گریست و فرمود : برادر جانم . تو صاحب لوای من هستی . ابولفضل العباس { ع } عرض کرد ای برادر جان . سینه ام تنگ شده از این همه ستمگری این لشگر کفر ، من می خواهم از این منافقین خونخواهی کنم چگونه می توانم شاهد کشته شدن سرور و مولای خود باشم . تا من زنده هستم کسی نمی تواند بر روی شما شمشیر بکشد . امام حسین { ع } فرمودند : اکنون که عازم سفر آخرت شده ای برای این کودکان و زنان تشنه کمی آب بیاور .قمر بنی هاشم نیزه و مشکی برداشته به طرف رود فرات رهسپار شد صف محا فظان فرات را شکافت و خود را به آب رساند . آنگاه کفی از آب بر گرفت و بالا آورد . آن آب را بر روی آب رود خانه ریخت . گویا به تمامی حاضران و برای همیشه تاریخ پیام فداکاری خود را تکرار می کند که دست من به آب رسید اما تا کودکان و زنان و برادرم تشنه هستند من نیز آب نمی نوشم . مشک را پر از آب کرد و روانه خیمه شد . و گفت این آب باید هرچه زودتر به کودکان تشنه برسد . سپاه عمربن سعد راه را بر او بستند .

ودر حقیقت راه را بر آب بستند . چرا که حتی یک قطره آب نمی بایستی به اهل بیت می رسید . نبردی سخت در گرفت و ابوالفضل العباس {ع} بر آن جمعیت حمله برد و بسختی از مشک آب دفاع می کرد . مردی بنام { نوفل } که در پشت درختی کمین کرده بود . ناگهان هجوم آورد و ضربه ای به دست راست قمر بنی هاشم وارد آورد . اما بیش از آنکه مشک بر زمین بیا فتد . سقای دشت کربلا آن را به دست چپ گرفت . و گفت به خدا قسم اگر چه دست راستم را قطع کرده اید . ولی بدانید من تا آخرین نفس از دینم و از پیشوا خود . نواده پیامبر پاک امین دفاع خواهم کرد . در این موقع ناگهان ضربتی دیگر دست چپ آن بزرگوار را نشانه گرفت . بی درنگ مشک را به دندان گرفت . بدان امید که هر چه زودتر آب را به خیمه برساند . دشمن حضرت عباس {ع} را تیرباران کرد . تیری به مشک خورد . و آن را سوراخ کرد گوئی این جان حضرت عباس {ع} است که از کالبد مشک بیرون می ریزد . و تیری دیگر سینه این سردار رشید را هدف قرار داد . حضرت عباس {ع} از اسب به زمین افتاد و فریاد زد . {ای برادر جان ! مرا دریاب } امام حسین {ع} خود را به برادر رسانید . ولی آخرین امیدش را از دست رفته میدید ! فداکاری و ایثار ابوالفضل العباس {ع} آنچنان تحسین بر انگیز و غیر قابل وصف است که همواره مورد احترام و تکریم ائمه قرار می گرفته است . شیخ صدوق { ره } از امام سجاد {ع} روایت کرده است : خداوند عباس را رحمت کند ! او خوب جانبازی کرد و نیکو امتحان داد و جان خود را فدای دین اسلام و برادرش کرد تا هر دو دستش جدا شد . خدای عزل وجل به جای دو دست دو بال به او عطاء کرد تا در بهشت با فرشتگا ن پرواز کند . همان طوری که به جعفربن ابی طالب دو بال عطاء کرد . عباس نزد خداوند مقامی دارد که روز قیامت تمامی شهدا به او رشک می برند .

 

 

 

 

 

 

 

 

شهادت علی اصغر{ ع } : پس از شهادت آخرین افسر سپاه حسینی . { ابو الفضل العباس ( ع ) }

 

 

امام حسین {ع} خود را آماده رفتن به میدان کرد ولی پیس از آنکه قدم به میدان بگذارد به خیمه آمد وبه زینب {س} فرمود فرزند خرد سالم را بده تا با او وداع کنم . علی اصغر {ع}را در آغوش پدر نهادند پدر طفل را به دست گرفت تا ببوسد ولی حرمله تیری در کمان گذاشت حلقوم طفل را هدف قرار داد و تیر از چله رها گشت و بر گلوی طفل نشست و گلوی حضرت علی اصغر {ع} را پاره کرد و خون از رگهای بریده جاری شد . پدر داغدار و مصیبت زده تا دست خود را زیر گلوی فرزند خردسال گرفت پر از خون شد . آنگاه خونها را به سمت آسمان پاشید . و فرمود : لعنت خدا بر شما باد . که از انسانیت بوئی نبرده اید عوض اینکه قطره ای آب به این طفل دهید تیر بر گلوی آن نشانه می روید . اگر دین ندارید لااقل آزاده مرد باشید . در آن لحظه بعضی از سربازان عمربن سعد سلاحهای خود را زمین گذاشته و محل نبرد را ترک کردند و گفتند ما به جنگ کودکان و طفلان نیامدیم . وبعد امام {ع} فرمود : این مصیبت ها بر من سهل و آسان است زیرا در راه خداست و خدامند ناظر این مصائب است .

 

 

 

شهادت حضرت امام حسین{ع} : امام حسین {ع} دست از جان شسته با اهل بیت خود وداع کرد و به میدان نبرد تاخت . هر کس در برابرش قرار می گرفت کشته می شد . و در این لحظه سخن امام این بود . مرگ بهتر از زیر بار ننگ رفتن است و مرگ بهتر از داخل شدن آتش جهنم است . من حسین بن علی هستم سوگند یاد کردم که هرگز به دشمن پشت نکنم و از اسلام و از فرزندان رسول خدا و خانواده پدرم دفاع کنم . و بر دین پیامبر استوار هستم . بعد یورش برد در دل دشمن و لشکریان عمربن سعد را تار و مار کرد . یکی از راویان نبرد کربلا وضیعت سرور شهیدان را چنین توصیف کرده است : به خدا قسم ندیدم کسی را که سپاه دشمن او را احاطه کرده باشد و فرزندان اهل بیت و یارانش را کشته باشند وبا این حال از حسین قویدلتر باشد . همین که آن لشکر به او حمله می کردند . شمشیر می کشید و آنان حمله می کرد و آنان مانند بزدلها پا به فرار می گذاشتن و پراکنده می شدند . حضرت بر آن جماعت که شمارشان به بیش از سی هزار نفر می رسید هجوم می برد و آنان همچون ملخ های که از اشخاص فرار می کنند می گریختند و آن حضرت به مرکز خود باز می گشت و می گفت : { لاحول ولاقوه الابا لله } عده بی شماری از دشمنان به دست آن بزرگوار کشته شدند تا آنکه عمربن سعد فریاد زد { وای بر شما . آیا میدانید با چه کسی می جنگید این فرزند علی . کشنده عرب است . از هر طرف به او حمله کنید } تیر اندازان اطراف امام را گرفتند و ارتباط آن حضرت را به خیمه ها قطع کردند سپس به طرف خیمه ها هجوم آوردند . سیدالشهدا فریاد زد . وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان . اگر دین ندارید و از خدا و جهان آخرت نمی ترسید لااقل در دنیا خود آزاده مرد باشید و به اصل و نسب خود رجوع کنید . اگر عرب هستید ؟ شمر گفت ای پسر فاطمه چه می گوئی ؟ حضرت فرمود : من با شما جنگ دارم و شما با من . زنها که گناهی ندارند . پس تا من زنده هستم به حریم من تجاوز نکنید شمر پاسخ داد این حرفها را قبول دارم . سپس دستور داد تا امام زنده است کسی متعرض خیمه ها نشود . امام حسین {ع} بار دیگر به خیمه ها باز گشتن و دوباره با اهل بیت وداع کردند و می فرماید .

روپوشها را بر تن کنید و آماده بلا باشید و بدانید که خداوند نگهدار و حامی شماست و شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت شما را به خیر می کند و دشمنان شما را به انواع عذابها مبتلا می سازد و در برابر این مصیبت ها نعمت و کرامت فراوان به شما عطا خواهد فرمود . شکایت نکنید و مبادا سخنی بر زبان بیاورید که از قدر و منزلت شما بکاهد .

امام{ع } جامه ای کهنه طلبیدند تا پس از شهادت کسی به آن رغبت نکند و بدن آن حضرت را برهنه نسازد لباس کهنه آوردند حضرت آن را پوشیدند وروی آن لباس دیگری از برد یمانی به تن کردند که آن را عمدا پاره کرده بودند تا آن نیز بی ارزش جلوه کند .

 

 

 

 و پس از این سخنان بار دیگر به میدان شتافت . پس از مدتی نبرد امام در حالی که ایستاده بود لحظاتی را به استراحت گذاراند ولی  در همان حال سنگی به پیشانی مقدسش اصابت کرد و خون جاری شد فرزند پیامبر خواست با لباس خود خون را از صورت مقدس خود پاک کند که مرد دیگری با تیر سه شعبه حضرت را هدف قرار داد سیدالشهدا به درگاه خدا عرض کرد . معبود من . تو میدانی که این جمعیت مردی را می کشند که روی زمین هیچ پسر پیامبری جز او نیست . سپس با دست تیر را از پشت خود خارج کردند نا گهان خون بشدت فوران کرد . دستهای امام پر از خون شد . خونها را به صورت و محاسن خود کشید و فرمود : به همین حال باقی خواهم بود تا خدا و جدم رسول خدا {ص} را ملاقات کنم . قدرت نبرد بکلی از زاده زهرا {س} سلب شده بود هر کس به او نزدیک می شد عقب می رفت مبادا خونش را به گردن گیرد . شخصی به نام مالک بن یسر نزد امام آمد و زبان به دشنام گشود و با شمشیر به سر حضرت ضربه ای زد . عمامه امام شکافت و پر از خون شد حسین بن علی {ع} عمامه پر از خون را برداشته با دستمالی سر مبارک خود را بستند . سپاه ابن زیاد پس از درنگی کوتاه برگشته اطراف امام را گرفتند . در این بین کودکی نابالغ از اهل بیت امام حسین {ع} بنام عبدالله فرزند امام حسن مجتبی {ع} از خیمه بیرون آید حضرت زینب {س} خواست او را نگه دارد ولی عبدالله امتناع کرد و گفت . به خدا قسم از عمویم دور نمیشوم در این هنگام .ابحر بن کعب وبه قولی {حرمله بن کاهل } خواست با شمشیرضربتی بر امام وارد کند عبدالله بن حسن دست خود راجلو برد تا شمشیر را بگیرد ولی ضربه شمشیر به دست او وارد آمد و دستش را قطع کرد فریاد کودک بلند شد و مادر را به کمک طلبید امام حسین {ع } او را در آغوش کشید به سینه خود چسباند وفرمود : {برادرزاده بر این بلا صبر کن واز خداوند طلب خیر نما زیرا خداوند تورا به پدران نیکوکارت ملحق خواهد نمود } سپس حرمله بن ا سدی. او را با تیری هدف قرار داد وکودک در آغوش عمو ، جان داد . بار دیگر شمربن ذی الجوشن به خیمه ها حمله برد وگفت آتش بیاورید تا خیمه ها رابا هر که در آن است بسوزانم . امام {ع } فرمودای پسر ذی الجوشن . توآتش می طلبی تا اهل بیت مرا بسوزانی .خدا تو را به آتش جهنم بسوزاند . شبث بن ربعی .شمرراسرزنش کرد واورا از این عمل باز داشت اونیز از این کار منصرف شد .

 

 

درحالی که امام{ ع }مجروع و زخمی بودند و قادر به ادامه نبرد نبودند هجوم نهائی دشمن برای کشتن فرزند پیامبر {ص} آغاز شد . صالح بن وهب مزنی . پهلوی امام را با نیزه هدف قرارداد و آن حضرت را از اسب به زمین افکند .

امام از سمت راست بدن بر زمین افتاد و در حالی که صورت مبارکش روی خاک بود فرمود : { بسم الله و با لله و علی مله رسول الله } و مجدداخود را از زمین بلند کرده و ایستادند .

 

شمر فریاد بر آورد . در انتظار چه هستیتد ؟ چرا کار حسین را تمام نمی کنید . هجوم افراد شدت یافت . شخصی با شمشیر شانه حضرت را شکافتامام باز به زمین افتادند گاهی می ایستادند ولی دوباره به زمین می افتادند . سنان بن انس نخعی با نیزه ای گلوی مقدس فرزند زهرا {س} را هدف قرار داد و آن را سوراخ کرد سپس نیزه را بیرون کشید و در استخونهای سینه اش فرو برد سپس با تیری گلوی امام را نشانه گرفت سیدالشهدا {ع} تیر را از گلو خارج کرد و دستهای خود را به خون آلوده کرد و محاسن خویش مالید . عمربن سعد { لعنت الله علیه } به مردی که در طرف راستش بود گفت . { وای بر تو . پیاده شو حسین را راحت کن . خولی بن یزید اصبحی . پیش دستی کرد که سر امام را از بدن جدا کند ولی لرزه بر اندامش افتاد و عقب رفت . سنان بن انس نخعی شمشیری به گلوی امام زد و گفت به خدا قسم سر تو را از بدن جدا میکنم می دانم که تو پسر پیغمبری و از جهت مادر و پدر بهترین مردم هستی و ………

 

در آن لحظات آخر حیات . سخن حسین بن علی {ع} به در گاه الهی این بود که : { صبرا علی قضائک یا رب لااله سواک یا غیاث المستغیثین } در برابر حکم تو ای پروردگار صبر می کنم معبودی غیر از تو نیست ای فریاد رس پناه جویان } سپس سنان بن انس نخعی . و به روایتی شمر بن ذی الجوشن سر مقدس نواده رسول خدا . فرزند علی مرتضی . و فاطمه زهرا و سرور جوانان بهشت را از تن جدا کرد . و اینها دختران تو هستند که اسیر شده اند . و آنگاه فریاد بر آورد که . ای لشکر کفر از این ستمها که بر خاندان رسول خدا {ص} روا داشتید به خدا وند و به محمد مصطفی ولی مرتضی و به زهرا و به حمزه سیدالشهدا شکایت می کنم . یا محمدا این حسین توست که در زمین کربلا برهنه و عریان افتاده و باد صبا خاکها را بر او می پاشد . این حسین توست که از ستم زنا زادگان کشته شده .

 و چون حسین از اسب به زمین افتاد . اسب آن حضرت با پیشانی خوننین خود را به خیمه رسانید و شیهه ای می کشد اهل بیت که اسب را خوننین و بی سوار دیدند دانستند که چه حادثه عظیمی رخ داده است و بعد حضرت زینب {س} فریاد بر آورد . { وا اخا . واسیدا . وا اهل بیتا . کاش آسمان بر زمین فرود می آمد و کوه ها از هم می پاشید و بر زمین می ریخت . و بعد نزد امام آمد دید برادر در حال جان دادن است زینب {س} بر بالین برادر آمد و عرض کرد . { یا محمدا . ای جد بزرگ که فرشتگان بر تو درود می فرستند . این حسین توست که در خون خویش غلتیده است و اعضای بدنش از یکدیگر جدا شده . چه اندوه بزرگی و چه مصیبت جانکاهی. امروز روزی است که فرزند  رسول  خدا از دنیا رفت .  ای ستمکاران شمای که خود را اصحاب محمد می نامید . اینها فرزندان پیامبر شما هستند که آنان را به اسیری میبرید

 

 

 

عمربن سعد فریاد برآورد . کیست که بر بدن حسین اسب بتازد ؟ آنگاه ده نفر داوطلب این کار شدند . آنان بدن مقدس و بدون سر امام را پایمال اسبها کردند . و استخونهایش را شکستند . و بعد به دستور عمربن سعد { لعنت الله } عصر روز عاشورا سر مقدس امام حسین {ع} توسط خولی بن یزید و حمیدبن مسلم اذی . نزد عبیدالله بن زیاد به کوفه فرستاده شد . سرهای بقیه شهدا را نیز از بدنها جدا کردند و توسط شمربن ذی الجوشن به کوفه فرستادند .

 

پس از شهادت. و جدا کردن سر مبارک آن حضرت ، از پیکر مطهر شان ، که برای عبیدالله فرستاده شد . بدن بدون سر بر روی زمین گرم و سوزان کربلا میان دیگر شهدا بود . مزدوران ابن زیاد آمدند بدن امام را برهنه کردند و از آن لباس های کهنه نیز نگذشتن و حتی برای غارت انگشتر حضرت . انگشت شان را قطع کردند . و به دستور سرکردگان سپاه . خیمه ها را غارت کردند و آنها را آتش زدند . زنان و دختران و کودکان . سراسیمه و هراسان و شیون کنان از خیمه بیرون می دویدند . و هر یک به سوی می گریختند . در این بین چند تن از سرکردگان چون به خیمه امام زین العابدین {ع} که با حالت بیماری در بستر افتاده بودند . رسیدند همراهان شمر گفتند آیا این مرد را هم بکشیم . حمیدبن مسلم گفت او مریض است و همین بیماری او را از پای در خواهد آورد لازم نیست او را بکشید و جمعیت را از این تصمیم منصرف کرد . و بعد عمربن سعد دستور داد تا تمامی کشته شده گان خود را دفن کنند . و شهدای کربلا را عریان در سرزمین کربلا رها کردند.وبعد دستور داد تا تمامی اسرا را در قل و زنجیر کنند .  و پس از اسیر و آواره کردن بازماندگان قافله حسینی . { زنان . کودکان . و امام زین العابدین {ع} } آنان را از صحرای کربلا به سوی کوفه بردند و بعد از کوفه بسوی شام روانه کردند .

 

به خاک سپرده شدن بدنهای شهیدان کربلا : بعد از واقعه کربلا گروهی از قبیله بنی اسد در روز سیزدهم محرم سال 61 هجری { سه روز پس از واقعه کربلا ……… } پس از به خاک سپاری بدنهای بی سر شهدای کربلا توسط قوم بنی اسد .

 

یکی از افراد قوم از زبان هلال بن نافع آخرین دقایق حیات امام حسین {ع} را چنین نقل می کند : من با سپاه عمربن سعد ایستاده بودم و حسین جان میداد . سوگند به خدا که من تمام عمر هیچ کشته ای را ندیدم که تمام پیکرش به خون آغشته باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهره اش نورانی باشد . به خدا قسم درخشش نور چهره اش مرا از تفکر در کشته شدنش باز می داشت                                                                               

 

                                                                                                                                         والسلام 

فروردین

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو