از تولد تا امامت و شهادت امام حسین {ع}   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

فروردین

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
خرداد ۸٤

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

   

 

 

 

شهادت حضرن ابولفضل العباس { ع } : حضرت عباس که شاهد شهید شدن بسیاری از اهل بیت است به برادران خود . { عبدالله } و { جعفر } و { عثمان } فرمود : برارنم ! خود را پیشمرگ آقایتان کنید . و قبل از اینکه آسیبی به او برسد . جان خود را فدایش کنید . آنان همگی به میدان رفتند . و پس از نبردی دلیرانه به شهادت رسیدند . آنگاه عباس بن علی {ع} که خون پدر در رگهایش جاری بود از برادر اجازه خواست تا به میدان برود . امام حسین { ع } بسختی گریست و فرمود : برادر جانم . تو صاحب لوای من هستی . ابولفضل العباس { ع } عرض کرد ای برادر جان . سینه ام تنگ شده از این همه ستمگری این لشگر کفر ، من می خواهم از این منافقین خونخواهی کنم چگونه می توانم شاهد کشته شدن سرور و مولای خود باشم . تا من زنده هستم کسی نمی تواند بر روی شما شمشیر بکشد . امام حسین { ع } فرمودند : اکنون که عازم سفر آخرت شده ای برای این کودکان و زنان تشنه کمی آب بیاور .قمر بنی هاشم نیزه و مشکی برداشته به طرف رود فرات رهسپار شد صف محا فظان فرات را شکافت و خود را به آب رساند . آنگاه کفی از آب بر گرفت و بالا آورد . آن آب را بر روی آب رود خانه ریخت . گویا به تمامی حاضران و برای همیشه تاریخ پیام فداکاری خود را تکرار می کند که دست من به آب رسید اما تا کودکان و زنان و برادرم تشنه هستند من نیز آب نمی نوشم . مشک را پر از آب کرد و روانه خیمه شد . و گفت این آب باید هرچه زودتر به کودکان تشنه برسد . سپاه عمربن سعد راه را بر او بستند .

ودر حقیقت راه را بر آب بستند . چرا که حتی یک قطره آب نمی بایستی به اهل بیت می رسید . نبردی سخت در گرفت و ابوالفضل العباس {ع} بر آن جمعیت حمله برد و بسختی از مشک آب دفاع می کرد . مردی بنام { نوفل } که در پشت درختی کمین کرده بود . ناگهان هجوم آورد و ضربه ای به دست راست قمر بنی هاشم وارد آورد . اما بیش از آنکه مشک بر زمین بیا فتد . سقای دشت کربلا آن را به دست چپ گرفت . و گفت به خدا قسم اگر چه دست راستم را قطع کرده اید . ولی بدانید من تا آخرین نفس از دینم و از پیشوا خود . نواده پیامبر پاک امین دفاع خواهم کرد . در این موقع ناگهان ضربتی دیگر دست چپ آن بزرگوار را نشانه گرفت . بی درنگ مشک را به دندان گرفت . بدان امید که هر چه زودتر آب را به خیمه برساند . دشمن حضرت عباس {ع} را تیرباران کرد . تیری به مشک خورد . و آن را سوراخ کرد گوئی این جان حضرت عباس {ع} است که از کالبد مشک بیرون می ریزد . و تیری دیگر سینه این سردار رشید را هدف قرار داد . حضرت عباس {ع} از اسب به زمین افتاد و فریاد زد . {ای برادر جان ! مرا دریاب } امام حسین {ع} خود را به برادر رسانید . ولی آخرین امیدش را از دست رفته میدید ! فداکاری و ایثار ابوالفضل العباس {ع} آنچنان تحسین بر انگیز و غیر قابل وصف است که همواره مورد احترام و تکریم ائمه قرار می گرفته است . شیخ صدوق { ره } از امام سجاد {ع} روایت کرده است : خداوند عباس را رحمت کند ! او خوب جانبازی کرد و نیکو امتحان داد و جان خود را فدای دین اسلام و برادرش کرد تا هر دو دستش جدا شد . خدای عزل وجل به جای دو دست دو بال به او عطاء کرد تا در بهشت با فرشتگا ن پرواز کند . همان طوری که به جعفربن ابی طالب دو بال عطاء کرد . عباس نزد خداوند مقامی دارد که روز قیامت تمامی شهدا به او رشک می برند .

 

 

 

 

 

 

 

 

شهادت علی اصغر{ ع } : پس از شهادت آخرین افسر سپاه حسینی . { ابو الفضل العباس ( ع ) }

 

 

امام حسین {ع} خود را آماده رفتن به میدان کرد ولی پیس از آنکه قدم به میدان بگذارد به خیمه آمد وبه زینب {س} فرمود فرزند خرد سالم را بده تا با او وداع کنم . علی اصغر {ع}را در آغوش پدر نهادند پدر طفل را به دست گرفت تا ببوسد ولی حرمله تیری در کمان گذاشت حلقوم طفل را هدف قرار داد و تیر از چله رها گشت و بر گلوی طفل نشست و گلوی حضرت علی اصغر {ع} را پاره کرد و خون از رگهای بریده جاری شد . پدر داغدار و مصیبت زده تا دست خود را زیر گلوی فرزند خردسال گرفت پر از خون شد . آنگاه خونها را به سمت آسمان پاشید . و فرمود : لعنت خدا بر شما باد . که از انسانیت بوئی نبرده اید عوض اینکه قطره ای آب به این طفل دهید تیر بر گلوی آن نشانه می روید . اگر دین ندارید لااقل آزاده مرد باشید . در آن لحظه بعضی از سربازان عمربن سعد سلاحهای خود را زمین گذاشته و محل نبرد را ترک کردند و گفتند ما به جنگ کودکان و طفلان نیامدیم . وبعد امام {ع} فرمود : این مصیبت ها بر من سهل و آسان است زیرا در راه خداست و خدامند ناظر این مصائب است .

 

 

 

شهادت حضرت امام حسین{ع} : امام حسین {ع} دست از جان شسته با اهل بیت خود وداع کرد و به میدان نبرد تاخت . هر کس در برابرش قرار می گرفت کشته می شد . و در این لحظه سخن امام این بود . مرگ بهتر از زیر بار ننگ رفتن است و مرگ بهتر از داخل شدن آتش جهنم است . من حسین بن علی هستم سوگند یاد کردم که هرگز به دشمن پشت نکنم و از اسلام و از فرزندان رسول خدا و خانواده پدرم دفاع کنم . و بر دین پیامبر استوار هستم . بعد یورش برد در دل دشمن و لشکریان عمربن سعد را تار و مار کرد . یکی از راویان نبرد کربلا وضیعت سرور شهیدان را چنین توصیف کرده است : به خدا قسم ندیدم کسی را که سپاه دشمن او را احاطه کرده باشد و فرزندان اهل بیت و یارانش را کشته باشند وبا این حال از حسین قویدلتر باشد . همین که آن لشکر به او حمله می کردند . شمشیر می کشید و آنان حمله می کرد و آنان مانند بزدلها پا به فرار می گذاشتن و پراکنده می شدند . حضرت بر آن جماعت که شمارشان به بیش از سی هزار نفر می رسید هجوم می برد و آنان همچون ملخ های که از اشخاص فرار می کنند می گریختند و آن حضرت به مرکز خود باز می گشت و می گفت : { لاحول ولاقوه الابا لله } عده بی شماری از دشمنان به دست آن بزرگوار کشته شدند تا آنکه عمربن سعد فریاد زد { وای بر شما . آیا میدانید با چه کسی می جنگید این فرزند علی . کشنده عرب است . از هر طرف به او حمله کنید } تیر اندازان اطراف امام را گرفتند و ارتباط آن حضرت را به خیمه ها قطع کردند سپس به طرف خیمه ها هجوم آوردند . سیدالشهدا فریاد زد . وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان . اگر دین ندارید و از خدا و جهان آخرت نمی ترسید لااقل در دنیا خود آزاده مرد باشید و به اصل و نسب خود رجوع کنید . اگر عرب هستید ؟ شمر گفت ای پسر فاطمه چه می گوئی ؟ حضرت فرمود : من با شما جنگ دارم و شما با من . زنها که گناهی ندارند . پس تا من زنده هستم به حریم من تجاوز نکنید شمر پاسخ داد این حرفها را قبول دارم . سپس دستور داد تا امام زنده است کسی متعرض خیمه ها نشود . امام حسین {ع} بار دیگر به خیمه ها باز گشتن و دوباره با اهل بیت وداع کردند و می فرماید .

روپوشها را بر تن کنید و آماده بلا باشید و بدانید که خداوند نگهدار و حامی شماست و شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت شما را به خیر می کند و دشمنان شما را به انواع عذابها مبتلا می سازد و در برابر این مصیبت ها نعمت و کرامت فراوان به شما عطا خواهد فرمود . شکایت نکنید و مبادا سخنی بر زبان بیاورید که از قدر و منزلت شما بکاهد .

امام{ع } جامه ای کهنه طلبیدند تا پس از شهادت کسی به آن رغبت نکند و بدن آن حضرت را برهنه نسازد لباس کهنه آوردند حضرت آن را پوشیدند وروی آن لباس دیگری از برد یمانی به تن کردند که آن را عمدا پاره کرده بودند تا آن نیز بی ارزش جلوه کند .

 

 

 

 و پس از این سخنان بار دیگر به میدان شتافت . پس از مدتی نبرد امام در حالی که ایستاده بود لحظاتی را به استراحت گذاراند ولی  در همان حال سنگی به پیشانی مقدسش اصابت کرد و خون جاری شد فرزند پیامبر خواست با لباس خود خون را از صورت مقدس خود پاک کند که مرد دیگری با تیر سه شعبه حضرت را هدف قرار داد سیدالشهدا به درگاه خدا عرض کرد . معبود من . تو میدانی که این جمعیت مردی را می کشند که روی زمین هیچ پسر پیامبری جز او نیست . سپس با دست تیر را از پشت خود خارج کردند نا گهان خون بشدت فوران کرد . دستهای امام پر از خون شد . خونها را به صورت و محاسن خود کشید و فرمود : به همین حال باقی خواهم بود تا خدا و جدم رسول خدا {ص} را ملاقات کنم . قدرت نبرد بکلی از زاده زهرا {س} سلب شده بود هر کس به او نزدیک می شد عقب می رفت مبادا خونش را به گردن گیرد . شخصی به نام مالک بن یسر نزد امام آمد و زبان به دشنام گشود و با شمشیر به سر حضرت ضربه ای زد . عمامه امام شکافت و پر از خون شد حسین بن علی {ع} عمامه پر از خون را برداشته با دستمالی سر مبارک خود را بستند . سپاه ابن زیاد پس از درنگی کوتاه برگشته اطراف امام را گرفتند . در این بین کودکی نابالغ از اهل بیت امام حسین {ع} بنام عبدالله فرزند امام حسن مجتبی {ع} از خیمه بیرون آید حضرت زینب {س} خواست او را نگه دارد ولی عبدالله امتناع کرد و گفت . به خدا قسم از عمویم دور نمیشوم در این هنگام .ابحر بن کعب وبه قولی {حرمله بن کاهل } خواست با شمشیرضربتی بر امام وارد کند عبدالله بن حسن دست خود راجلو برد تا شمشیر را بگیرد ولی ضربه شمشیر به دست او وارد آمد و دستش را قطع کرد فریاد کودک بلند شد و مادر را به کمک طلبید امام حسین {ع } او را در آغوش کشید به سینه خود چسباند وفرمود : {برادرزاده بر این بلا صبر کن واز خداوند طلب خیر نما زیرا خداوند تورا به پدران نیکوکارت ملحق خواهد نمود } سپس حرمله بن ا سدی. او را با تیری هدف قرار داد وکودک در آغوش عمو ، جان داد . بار دیگر شمربن ذی الجوشن به خیمه ها حمله برد وگفت آتش بیاورید تا خیمه ها رابا هر که در آن است بسوزانم . امام {ع } فرمودای پسر ذی الجوشن . توآتش می طلبی تا اهل بیت مرا بسوزانی .خدا تو را به آتش جهنم بسوزاند . شبث بن ربعی .شمرراسرزنش کرد واورا از این عمل باز داشت اونیز از این کار منصرف شد .

 

 

درحالی که امام{ ع }مجروع و زخمی بودند و قادر به ادامه نبرد نبودند هجوم نهائی دشمن برای کشتن فرزند پیامبر {ص} آغاز شد . صالح بن وهب مزنی . پهلوی امام را با نیزه هدف قرارداد و آن حضرت را از اسب به زمین افکند .

امام از سمت راست بدن بر زمین افتاد و در حالی که صورت مبارکش روی خاک بود فرمود : { بسم الله و با لله و علی مله رسول الله } و مجدداخود را از زمین بلند کرده و ایستادند .

 

شمر فریاد بر آورد . در انتظار چه هستیتد ؟ چرا کار حسین را تمام نمی کنید . هجوم افراد شدت یافت . شخصی با شمشیر شانه حضرت را شکافتامام باز به زمین افتادند گاهی می ایستادند ولی دوباره به زمین می افتادند . سنان بن انس نخعی با نیزه ای گلوی مقدس فرزند زهرا {س} را هدف قرار داد و آن را سوراخ کرد سپس نیزه را بیرون کشید و در استخونهای سینه اش فرو برد سپس با تیری گلوی امام را نشانه گرفت سیدالشهدا {ع} تیر را از گلو خارج کرد و دستهای خود را به خون آلوده کرد و محاسن خویش مالید . عمربن سعد { لعنت الله علیه } به مردی که در طرف راستش بود گفت . { وای بر تو . پیاده شو حسین را راحت کن . خولی بن یزید اصبحی . پیش دستی کرد که سر امام را از بدن جدا کند ولی لرزه بر اندامش افتاد و عقب رفت . سنان بن انس نخعی شمشیری به گلوی امام زد و گفت به خدا قسم سر تو را از بدن جدا میکنم می دانم که تو پسر پیغمبری و از جهت مادر و پدر بهترین مردم هستی و ………

 

در آن لحظات آخر حیات . سخن حسین بن علی {ع} به در گاه الهی این بود که : { صبرا علی قضائک یا رب لااله سواک یا غیاث المستغیثین } در برابر حکم تو ای پروردگار صبر می کنم معبودی غیر از تو نیست ای فریاد رس پناه جویان } سپس سنان بن انس نخعی . و به روایتی شمر بن ذی الجوشن سر مقدس نواده رسول خدا . فرزند علی مرتضی . و فاطمه زهرا و سرور جوانان بهشت را از تن جدا کرد . و اینها دختران تو هستند که اسیر شده اند . و آنگاه فریاد بر آورد که . ای لشکر کفر از این ستمها که بر خاندان رسول خدا {ص} روا داشتید به خدا وند و به محمد مصطفی ولی مرتضی و به زهرا و به حمزه سیدالشهدا شکایت می کنم . یا محمدا این حسین توست که در زمین کربلا برهنه و عریان افتاده و باد صبا خاکها را بر او می پاشد . این حسین توست که از ستم زنا زادگان کشته شده .

 و چون حسین از اسب به زمین افتاد . اسب آن حضرت با پیشانی خوننین خود را به خیمه رسانید و شیهه ای می کشد اهل بیت که اسب را خوننین و بی سوار دیدند دانستند که چه حادثه عظیمی رخ داده است و بعد حضرت زینب {س} فریاد بر آورد . { وا اخا . واسیدا . وا اهل بیتا . کاش آسمان بر زمین فرود می آمد و کوه ها از هم می پاشید و بر زمین می ریخت . و بعد نزد امام آمد دید برادر در حال جان دادن است زینب {س} بر بالین برادر آمد و عرض کرد . { یا محمدا . ای جد بزرگ که فرشتگان بر تو درود می فرستند . این حسین توست که در خون خویش غلتیده است و اعضای بدنش از یکدیگر جدا شده . چه اندوه بزرگی و چه مصیبت جانکاهی. امروز روزی است که فرزند  رسول  خدا از دنیا رفت .  ای ستمکاران شمای که خود را اصحاب محمد می نامید . اینها فرزندان پیامبر شما هستند که آنان را به اسیری میبرید

 

 

 

عمربن سعد فریاد برآورد . کیست که بر بدن حسین اسب بتازد ؟ آنگاه ده نفر داوطلب این کار شدند . آنان بدن مقدس و بدون سر امام را پایمال اسبها کردند . و استخونهایش را شکستند . و بعد به دستور عمربن سعد { لعنت الله } عصر روز عاشورا سر مقدس امام حسین {ع} توسط خولی بن یزید و حمیدبن مسلم اذی . نزد عبیدالله بن زیاد به کوفه فرستاده شد . سرهای بقیه شهدا را نیز از بدنها جدا کردند و توسط شمربن ذی الجوشن به کوفه فرستادند .

 

پس از شهادت. و جدا کردن سر مبارک آن حضرت ، از پیکر مطهر شان ، که برای عبیدالله فرستاده شد . بدن بدون سر بر روی زمین گرم و سوزان کربلا میان دیگر شهدا بود . مزدوران ابن زیاد آمدند بدن امام را برهنه کردند و از آن لباس های کهنه نیز نگذشتن و حتی برای غارت انگشتر حضرت . انگشت شان را قطع کردند . و به دستور سرکردگان سپاه . خیمه ها را غارت کردند و آنها را آتش زدند . زنان و دختران و کودکان . سراسیمه و هراسان و شیون کنان از خیمه بیرون می دویدند . و هر یک به سوی می گریختند . در این بین چند تن از سرکردگان چون به خیمه امام زین العابدین {ع} که با حالت بیماری در بستر افتاده بودند . رسیدند همراهان شمر گفتند آیا این مرد را هم بکشیم . حمیدبن مسلم گفت او مریض است و همین بیماری او را از پای در خواهد آورد لازم نیست او را بکشید و جمعیت را از این تصمیم منصرف کرد . و بعد عمربن سعد دستور داد تا تمامی کشته شده گان خود را دفن کنند . و شهدای کربلا را عریان در سرزمین کربلا رها کردند.وبعد دستور داد تا تمامی اسرا را در قل و زنجیر کنند .  و پس از اسیر و آواره کردن بازماندگان قافله حسینی . { زنان . کودکان . و امام زین العابدین {ع} } آنان را از صحرای کربلا به سوی کوفه بردند و بعد از کوفه بسوی شام روانه کردند .

 

به خاک سپرده شدن بدنهای شهیدان کربلا : بعد از واقعه کربلا گروهی از قبیله بنی اسد در روز سیزدهم محرم سال 61 هجری { سه روز پس از واقعه کربلا ……… } پس از به خاک سپاری بدنهای بی سر شهدای کربلا توسط قوم بنی اسد .

 

یکی از افراد قوم از زبان هلال بن نافع آخرین دقایق حیات امام حسین {ع} را چنین نقل می کند : من با سپاه عمربن سعد ایستاده بودم و حسین جان میداد . سوگند به خدا که من تمام عمر هیچ کشته ای را ندیدم که تمام پیکرش به خون آغشته باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهره اش نورانی باشد . به خدا قسم درخشش نور چهره اش مرا از تفکر در کشته شدنش باز می داشت                                                                               

 

                                                                                                                                         والسلام 

فروردین

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو