از تولد تا امامت و شهادت امام حسین {ع}   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

فروردین

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
خرداد ۸٤

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

   

 

 

سپس عبیدالله به منبر رفت

و مردم را به نبرد با پسر رسول خدا {ص} تشویق کرد و به آنان وعده پاداش و جایزه داد . پس از آن سیل نامه نگاران و دعوت کننده گان پسر رسول خدا {ص} به لشگری پیوستند که می رفت تا خون او را بریزند. ابن زیاد طی چند مرحله سپاهیانی را برای عمربن سعد فرستاد تا آنکه عدد سپاهیان او به 20 بیست هزار نفر رسید . روز هفتم محرم سال 61 هجری فرا رسید . فرستاده ای از سوی ابن زیاد نامه ای را به عمربن سعد تسلیم کرد . در آن نامه از عمربن سعد خواسته شده بود که هر چه زودتر بین یاران امام و آب فرات قرار گیرد ونگذارد حتی یک قطره آب به آنان برسد . عمربن سعد نیز عده ای را به محافظت از رود فرات گماشت . بدین ترتیب روز هفتم محرم آب به روی کاروان حسینی بسته شد . و تشنگی شدیدی بر زنان و کودکان غلبه نمود . ابن زیاد مجددا از عمربن سعد خواست تا به امام پیشنهاد کند . که همه بدون قیدو شرط تسلیم شوند . در صورت نپذیرفتن این پیشنهاد آنها را زنده به کوفه بفرستید و یا با آنها بجنگید . روز نهم محرم {تاسوعا} وقوع جنگ قطعی بنظر می رسید . در یک طرف سپاه کفر قرار داشت و در طرف مقابل مردانی که خون علی {ع} در رگهای آنان جاری است و ایمان سرشار آنان هر حادثه ای را در نظرشان پوچ و حقیر جلوه می کرد . بزرگوارانی که هر چه بیشتر آنان را از کشته شدن می ترساندند . ایمانشان به خدا بیشتر می شد . و توکلشان به پروردگارمتعال افزنتر . همانطوری که در. سوره آل عمران . آیه 173 آمده { الذین قال لهم الناس ان الناس قدجعوا لکم فا خشو هم فزاد هم ایمانا و قا لواحسبنا الله و نعم الوکیل } آنان که چون مردم به آنها می گویند همگی علیه شما جمع شده اند پس از آنان بترسید در عوض ایمانشان بیشتر می شود و می گویند تنها خداوند ما را بس است و ما کار خود را به او می سپاریم و او وکیل خوبی است . مردانی همچون حسین بن علی {ع} . ابوالفضل العباس {ع} . علی اکبر {ع} . حبیب بن مظاهر . زهیر بن قیس. دشمن گرچه از کثرت لشگر خود و کمی یاران امام بخوبی اطلاع داشت اما نیک می دانست تا سرداران رشیدی چون ابوالفضل العباس {ع} و برادرانش گرد امام حسین {ع} را گرفتند دسترسی به آن حضرت کاری بس دشوار خواهد بود . پس باید چاره ای می اندیشید. شمربن ذی الجوشن خود را به کاروان حسینی رساند و فریاد زد خواهرزاده گان ما کجا هستند ؟ منظور او حضرت ابوالفضل العباس {ع} و برادران ایشان بود . چرا که همگی از قبیله { بنی کلاب } بودند شمر هم از همین قبیله بود لذا از خویشاوندان یکدیگر بشمار می آمدند. امام حسین {ع} فریاد شمر را شنید و به برادران خود فرمودند . جواب او را بدهید گرچه او مردی فاسد است . ولی با شما خویشاوندی دارد . حضرت ابوالفضل العباس {ع} و جعفر و عبدالله و عثمان فرزندان حضرت علی{ع} نزد او رفتند وبه او گفتند چه کار داری ؟ شما خواهرزاده گان من در امان هستید از حسین کناره گیری کنید و به ما بپیوندید . حضرت ابوالفضل العباس {ع} فرمودند : لعنت خدا بر تو باد ، ! مارا امان می دهی ، ولی به فرزند رسول خدا {ص} امان نمی دهی  ؟ و.....

 

 

شروع جنگ: فرمانده سپاه دشمن عمربن سعد با این جمله به سپاه خود دستور حمله داد. ای لشگر خدا ، سوار شوید ! بهشت بر شما بشارت باد ! عصر روز تاسوعا لشگر کفر به حرم حسینی هجوم بردند . چون به خیمه ها نزدیک شدند . حضرت زینب {س} نزد برادر دوید . امام مقابل خیمه نشته بود در حالی که به شمشیر تکیه داده بود به فکر فرو رفته بود . زینب {س} برادر را صدا زدند .امام فرمودند : رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمودند : تو فردا نزد ما خواهی بود حضرت زینب {س} به صورت خود سیلی زد و با صدای بلند گریست . امام فرمودند : خاموش باش خواهر جانم . مبادا این مردم ما را سرزنش کنند . تو باید صبور باشی. و....

سپس به حضرت ابوالفضل العباس {ع} فرمودند : ای عباس . جانم به قربانت سوار شو و آنان را ملاقات کن بگو به چه منظوری می آیند  . قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس {ع} پیام امام را رساند . آنان گفتند امیر دستور داده است یا تسلیم شوید و یا با شما خواهیم جنکید . حضرت عباس {ع} فرمودند صبر کنید تا پیام شما را به ابا عبدالله برسانم .و برگشتند امام حسین {ع} فرمودند : نزد آنها برگرد و ازآنان بخواه امشب را به من مهلت دهند تا نماز بگذاریم و استغفار کنیم خدا می داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را بسیار دوست دارم . حضرت ابوالفضل العباس {ع} باز گشتند و یک شب مهلت خواستند . و عمربن سعد نیز پذیرفت .

 

شب عاشورا

شب فرا رسید امام یاران خود را جمع کرد . و پس از حمد وثنای الهی چنین فرمودند اما بعد من هیچ اصحابی را صالحتر از شما و هیچ اهل بیتی را نیکوکار و برتر از اهل بیت خود نیافتم . خداوند از جانب من به شما پاداش نیکو دهد ! اکنون شب است که همه جا را فرا گرفته است . آن را مرکب خود قرار دهید ! هر یک از شما دست یکی از اهل بیت مرا بگیرد وبا خود ببرد در تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این جمعیت تنها بگذارید چرا که آنها با من کار دارند نه با کسی دیگر ! اهل بیت ویاران باوفای امام هر یک با زبانی ابراز وفاداری نمودند . ابوالفضل العباس {ع} عرض کرد . برای چه تو را ترک کنیم برای اینکه بی تو زنده بمانیم خدا آن روز را نیاورد ما باشیم و تو نباشی ! . برادران او و سایر اهل بیت نیز همین سخن را گفتند . سپس امام رو به برادران مسلم بن عقیل کرده فرمودند : شهادت مسلم {برادر شما } برای شما کافی است به شما اجازه می دهم که برگردید ! آنان عرض کردند سبحان الله . آن وقت مردم چه خواهند گفت . می گویند سرور و عموزادگان خود را رها کردند . و بدون کوچکترین نبردی به آنان پشت کردند . به خدا قسم این کار را نمی کنیم در عوض جان و مال خود را فدای تو خواهیم کرد و همرا تو می جنگیم تا مثل تو کشته شویم . زندگی پس از تو زشت باد . پس از آن اصحاب امام وفاداری خود را اعلام کردند . امام حسین {ع} به آنان چنین مژده داد. بدانید که فردا من و شما همگی کشته خواهیم شد . و هیچ یک از ما زنده نخواهد ماند ! عموجان ! آیا من نیز کشته خواهم شد . این صدای قاسم بن الحسن {ع} بود نوجوانی پدر از دست داده که همراه عمو در کربلا حاضر بود . در سیمای او عشق شهادت موج می زد . حضرت فرمود پسر جانم ! مرگ نزد تو چگونه است ؟ قاسم عرض کرد . عمو جان . از عسل شیرین تر است . حضرت فرمود : آری .عمویت به قربانت . به خدا قسم تو نیز فردا با من کشته می شوی . و آنگاه حضرت قاسم آسوده خاطر شد . امشب 32 نفر از لشگر عمربن سعد به جمع یاران امام حسین {ع } ملحق شدند .امشب شب زمزمه و مناجات است در آن طرف جمعی در رکوع عده ای در سجود و گروهی دیگر به عبادت ایستادند . پس ا ز بجا آوردن عبادت {بریر بن خضیر } از شادی در پوست خود نمی گنجد. می خندد و شوخی می کند . عبدالرحمن به او می گوید ای بریر بن خضیر ! الان که وقت شوخی و خنده نیست . ! و بریر چنین پاسخ می دهد . طایفه من می دانندکه من بیهوده گویی را نه در جوانی می پسندیدم و نه در پیری . ولی اکنون می بینم بین ما و حورالعین چیزی حائل نشده است . جز اینکه دست به شمشیر بریم و با آنان بجنگیم !

 

امام حسین {ع} در دل شب به خیمه خود رفتند و آنجا در حالی که شمشیر را آماده می کردند با خدای خود راز و نیاز می کردند . و با همه چیز دنیا وداع میکرد. حضرت زینب {س} که ناظر این صحنه بود بی اختییار به طرف برادر دوید و ناله کنان عرض کرد ای کاش بیش از این مرده بودم ! تا شاهد این ستمکاری و بی عدالتی این مردم نبودم . و ای کاش مادرم زهرا و پدرم علی و برادرم حسن امروز در این دنیا بودند و می دیدن که چه بر سر حسین واهل بیت شان می آورند . امام حسین {ع} زینب {س} را دلداری دادند و فرمودند : خواهرم ! شیطان تحملت را از تو نگیرد ! و باید نمونه بارز صبر و تحمل و شکیبای باشی . چرا که مردم باید بدانند که ما فقط برای انجام امر خداوند متعال پا به این میدان گذاشتیم و جان و مال خود را فدای اسلام و قرآن می کنیم . و یزیدیان لیاقت رهبری اسلام را ندارند . و نیز با کشته شدن من و یاران من است که درخت اسلام بارور می شود . و خاندان ابی سفیان و مزدورانش رسوا می شوند . زینب {س} عرض کرد . ای وای برادر مرگ تو دل مرا می سوزاند و تحملش بر من سخت است ! سپس چنان بی تاب شد که از حال رفت و بر زمین افتاد . امام حسین {ع} خواهر را به هوش آورد و او را دلداری داد تا آرام گیرد و سفارش فرمود : در مصیبت شهادت برادرش صبر کند و گریبان ندرد و چهره نخراشد . شیون و زاری نکند .چرا که دشمن شاد می گردد . لذا امام حسین {ع} به خیمه ها سرکشی کردند. و مشاهده نمودن تشنگی بر کودکان و زنان غلبه کرده . بنا به دستور امام حسین {ع} امشب حضرت علی اکبر {ع}با سی 30 سواره به سوی رود خانه فرات رهسپار شدند و با مشکلات بسیار چند مشک آب تهیه کردند و به خیمه ها آوردند . امام حسین {ع} به اهل بیت خود فرمودند : از این آب اول کودکان و زنان را سیراب کنید سپس همه از این آب بیاشامید که این آخرین نوشیدن شما است ! وضوع و غسل کنید و جامه خود را بشوئید که این جامه ها کفنهای شما خواهد بود . شب بسرعت می گذرد و روزی پر حماسه در پیش است .

روز عاشورا

بامداد روز دهم محرم . امام حسین {ع} نماز صبح را با اصحاب خود خواندن آنگاه پس از حمد و ثنای الهی آنان را با این سخنان مخاطب قرار دادند : امروز خداوند می خواهد که من و شما کشته شویم پس باید شکیبا باشید ! سپس همگی 32 نفر سواره و 40 نفر پیاده و پرچمدار سپاه حضرت ابوالفضل العباس {ع} به دستور امام هیزم های را که در خندقهای اطراف خیمه ها { خندقهای که از پیش حفر شده بود با هیزم پر شده بود }آتش زدند تا دشمن مجبور شود از مقابل حمله کند و به خیمه ها دست نیابد . پیش از آغاز نبرد بریر بن خضیر به فرمان مولایش با سخنانی سپاه دشمن را موعظه کرد و آنان را از جنگ بر حذر داشت . ولی دشمن به سخنان وی توجهی نکردند .

 پس از آن امام حسین{ع} خود مقابل سپاه دشمن قرار گرفتند . و لشگر عمربن سعد را به سکوت فرا خواند. آنگاه حمد و ثنای الهی را بجا آورد . پس از صلوات بر رسول خدا {ص} و فرشتگان و انبیا. حضرت فرمودند : مرگ ونیستی بر شما باد که در حال سرگردانیاز ما کمک خواستید و ما با شتاب به کمک شما آمدیم ولی شما با شمشیر ی که سوگند خورده بودید در یاری ما بکار برید به جنگ ما آمدید و آتشی را که می خواستیم با آن دشمن خود و دشمن شما بسوزانیم برای سوزاندن ما روشن کردید ! شما با دشمنان خود همدست شدید تا دوستانتان را از پای در آورید . با اینکه آنها عدل و داد را بین شما رواج ندادند و در یاری آنان نیز از امید خبری نیست . باز دست یاری به دشمنان فرزندان رسول خدا داده اید ! وای بر شما ! چرا در حالی که شمشر ها در غلاف بود دلها مطمئن و همبستگی محکم شده بود دست از یاری نکشیده اید . شما در افرختن آتش فتنه مانند ملخها شتاب کردید و دیوانه وارخود را به آتش افکندید . ای مخالفین حق ! و ای نامسلمانان . ای ترک کننده گان دین و قرآن . و ای حیف کننده گان نعمات خداوند . ای جمعیت گناهکار و پیروان وساوس شیطان . و ای خاموش کننده گان شریعت و سنت پیغمبر ! رحمت خداوند از شما دور باد !

آیا این ناپاکان را یاری می کنید و از یاری ما دست بر می دارید ؟ خداوند سزای شما را خواهد داد مگر ما با شما چه کرده ایم ؟ مگر جز این بود که بنا به درخواست و دعوت نامه های شما ها عازم کوفه شدیم . حال این رسم مهمان نوازی شما ها است . خداوند از شما ها نگذرد 0. که در این بیابان گرم و سوزان از کودکان و زنان هم آب را دریغ می کنید و آب را بر اهل بیت رسول خدا می بندید به خدا قسم مکر و حیله از زمان قدیم در میان شما وجود داشته و اصل و فرع شما ها با آب تزویر و فریب به هم آمیخته و فکر شما به آن تقویت شده است . و.... به خودتان آید توبه کنید تا خداوند از گناهای شما در گذرد . آگاه باشید که این مرد زنا زاده { عبیدالله بن زیاد } مرا بین دو چیز قرار داده است : { یا شمشیر و شهادت } و یا { تن به ذلت }ولی بدانید که ذلت از ما بدور است خداوند و رسولش و مومنان و دامنهای پاکی که ما را پرورانیده به ما آموختن که هیچ گاه زیر بار زور و ظلم و ذلت و تعدی نرویم . هرگز بر ما نمی پسندند که تسلیم شویم و ذلت را به شهادت ترجیح می دهیم و..... بخدا قسم شما ها پس از کشتن من مدت زیادی زندگی نخواهید کرد !

زندگی شما بیش از سوار شدن شخصی پیاده بر مرکبش نخواهد بود .

روزگار همچون باد می گذرد و شما را به اضطراب و تشویش خواهد افکند . این خبر را پدرم علی از جدم رسول الله {ص} به من رسانده است . حال خود و همدستانتان با هم بنشنید و فکر کنید تا امر بر شما ها پوشیده نمانده باشد و دچار حسرت نشوید . آنگاه بدون شتابزدگی و با تامل بر من حمله کنید و مهلتم ندهید. من بر خداوند توکل نموده ام که او پروردگار من و شماست هیچ جنبنده ای در روی زمین نمی جنبد مگر آنکه مغدرات او به دست خداوند است . خداوندا . باران رحمتت را از اینان قطع کن و سالهای قحطی زمان حضرت یوسف را بر آنان مغدر فرما . و کسی را که خود مغدر میدانی بر آنان مسلط کن تا جام تلخ مرگ را به آنان بنوشاند . زیرا اینان ما را تکذیب کردند و فریبددادند .
خداوندا تو پروردگار ما هستی و بر تو توکل می کنم . چون جز رضای تو قدمی برنمی داریم .هر آنچه را تو صلاح می دانی بر ما همان کن .خداوندا فرزندان رسولت را به تو می سپارم که جز تو پناهی ندارند . خداوندا به اهل بیتم صبر عطا فرما تا تحمل این مصیبت بزرگ را داشته باشند .ای خدای بزرگ دانا و توانا زنان و کودکان بی دفاع اصحابم را از شر یزیدیان حفظ بگردان . بعد از سخنان امام حسین {ع} عمربن سعد فرمانده سپاه کوفه تیری در کمان گذاشت و گفت : گواه باشید که من اولین تیر را پرتاب کردم ! بدینوسیله رسما” جنگ را آغاز کردم . حربن یزید ریاحی همان کسی که برای اولین بار راه را بر امام بست و از رسیدن آب به آن حضرت جلو گیری نمود . به عمربن سعد گفت : آیا واقعا” با حسین خواهی جنگید ؟ عمربن سعد پاسخ داد : آری بخدا قسم با او چنان می جنگم که آسانترین صحنه اش این باشد که سرها از بدنها جدا شود و دستها از پیکرها قطع گردد.حر از او جدا شد و به گوشه ای رفت . بدنش بشدت می لرزید و اضطراب عجیبی سراسر وجود او را فرا گرفته بود . {مهاجربن اوس } از سربازان لشگر کوفه به او گفت . ای حر ! من از حالت تو تعجب می کنم ! اگر از من بپرسند که شجاع ترین مرد کوفه کیست . حتما” تو را نام میبرم ولی الان می بینم می لرزی ! حر گفت : به خدا قسم خود را میان بهشت و دوزخ مخیر می بینم ! ولی به خدا سوگند چیزی را بر بهشت ترجیح نخواهم داد . اگر چه بدنم پاره پاره شود و مرا بسوزانند !

توبه حربن یزید ریاحی :حر راه خود را به طرف خیمه های حسینی کج کرد . دستها را بر سر گذاشت و می گفت : خداوندا بسوی تو توبه می کنم توبه مرا بپذیر . زیرا من دوستان و فرزندان دختر پیامبرت را ترساندم ! و خود را به امام حسین {ع} رساند و آنگاه عرض کرد : جانم به فدای تو . من همان کسی هستم که بر تو سخت گرفت و نگذاشت به کوفه بیایی ویا به مدینه باز گردی .فکر نمی کردم کار به اینجا بکشد . الان توبه کرده ام . آیا توبه من پذیرفته است . امام آن مظهر لطف و رحمت الهی فرمود : آری .خداوند توبه تو را قبول خواهد کرد . اکنون پیاده شو . حر عرض کرد سواره در راه خدا ودر کنار تو بجنگم بهتر است . زیرا بالاخره از اسب به پائین خواهم آمد . آنگاه روبروی سپاه کفر ایستاد و آنان را موعظه کرد ولی دشمن بسوی او تیر اندازی کرد . حر بازگشت و مقابل امام حسین {ع} ایستاد و اجازه جنگیدن خواست . امام بزرگوار به او اجازه نبرد داد حر دوباره بسوی دشمن رفت . این بار نه برای موعظه بلکه برای نبرد . حر به دل سپاه دشمن حمله برد و پس از جنگیدن بسیار شجانه عده ای زیاد از دشمنان اسلام را به هلاکت رساند . نبرد حر آنچنان دلیرانه بود که بسیاری از سربازان دشمن پا به فرار گذاشتن . و فرماندهان سپاه کفر دستور دادن با حمله دستجمعی و تیر و کمان حر را هدف قرار دهند  حر پس از نبردی جانانه بسیاری از دشمنان اسلام را به درک فرستاد و خودش هم به شهادت رسید . بدن مطهر او را نزد امام آوردند حضرت در حالی که خاک از چهره او می زدود فرمودند : ای حر خدایت بیامورزد ترا . تو در دنیا و آخرت آزاده ای . همان گونه که مادرت تو را { حر } نامید . دشمن با توجه به اینکه افراد و تهجیزات بسیاری داشت در مقابل یاران اندک امام حسین {ع} تلفات بسیاری داد . لذا فرماندهان دشمن از این موضوع رنج می بردند . ونیز دیوانه وار حمله می کردند و اصحاب وفادار امام حسین {ع} خود را سپر بلای آن حضرت ساخته بودند و یکی یکی جان خود را فدای اهل بیت می کردند . و حاضر نبودند تا زنده هستند کسی از خاندان پیامبر به میدان برود . در میان این مردان کسانی بودند که خانواده و خود در خدمت امام حسین{ع} حاضر بودند . و اگر یکی از آنان به شهادت می رسید فرزند او به جای پدرش به میدان می شتافت . همچون {عمربن جناده } که پس از شهادت پدرش {جنادبن کعب } به دستور مادرش به میدان رفت و به شهادت رسید . پیش از آنکه ظهر شود عده ای زیادی از یاران امام حسین {ع} به درجه رفیع شهادت نائل آمدند . مردانی همچون {بریربن خضیر } که مردی عابد و زاهد و از حافظین قرآن بود . {مسلم بن عوسجه } و { نافع بن هلال } و ...

 

نماز ظهر عاشورا : یکی از یاران امام حسین {ع} به نام { عمربن عبدالله } که کنیه اش . ابو ثمانه بود خدمت امام حسین {ع}شرفیاب شد و عرض کرد : یا ابا عبدالله . جانم به فدای تو باد .می بینم که نزدیک است این لشگر به جنگ تو بیاید ولی بخدا قسم که پیش از آنکه تو کشته شوی . من در رکابت کشته خواهم شد . و در خون خود خواهم غلتید ولی دوست دارم این نماز ظهر را با شما بخوانم سپس خدای خود را ملاقات کنم ! ابا عبدالله الحسین {ع} فرمودند : یاد کردی نماز را خداوند تو را از نماز گذاران و ذاکران قرار دهد . اکنون وقت نماز است . نیمی از باقیمانده اصحاب در مقابل سرورشان حسین بن علی {ع} صف کشیدند و بدنهای خود را سپر امام قرار دادند و فرزند پیامبر {ص} با بقیه اصحاب نماز خوف را خواندند . تیرها بر بدن یاران امام می نشست ولی آنها تا انتهای نماز پا بر جا بودند و پس از آن عده ای جان به جان آفرین تسلیم نمودند پس از اقامه نماز ظهر باقیمانده اصحاب به میدان رفتند بزرگانی همچون { زهیربن قین } و { جون آزاد شده } جون غلام سیاه چهره بود که در خدمت امام بود قبل از شروع جنگ حضرت مقداری پول و لباس و لوازم. ضروری زندگی به او داده بود و گفت تو از امروز آزاد هستی هر کجا دلت می خواهد برو .... ولی آن غلام وفادار هرگز حاضر نشد مولایش را در آن شرایط بگذارد و برود لذا بعنوان یک سرباز در کنار امام {ع} ماند . ومردانه جنگید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد . ودلاورانی همچون {حبیب بن مظاهر} و ..... با شهادت آن بزرگوارن نوبت به اهل بیت رسید .

 

شهادت حضرت علی اکبر { ع } : از خاندان امام حسین {ع} نخستین کسی که خدمت آن حضرت آمد و اجازه نبرد گرفت فرزندش علی اکبر {ع} بود . پدر بی درنگ به او اذن جهاد داد . و چون علی اکبر {ع} به سوی میدان نبرد روانه شد سرور شهیدان نگاه مایوسانه ای به قامت فرزند کرد و بی اختییار اشک از چهره مبارکش جاری شد. و به درگاه الهی عرض کرد . { الهم اشهدا فقد برز الیهم غلام اشبیه الناس خلقا و خلقا و منطقا بر سولک و کنا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الیه } پروردگارا گواه باش که جوانی به سوی این جمعیت میرود که از هر جهت و اخلاق و گفتار شبیه ترین مردم به رسول تو است و هر گاه ما مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم به او می نگرستیم . سپس فریاد زدند. ای پسر سعد ! خداوند نسلت را قطع کند همان طوریکه فرزندم را از من گرفتی. ! علی اکبر {ع} به میدان شتافت و در نبردی دلیرانه و شجانه عده ای بیشماری را به خاک افکند پساز جنگی طولانی . خسته و تشنه نزد پدر بازگشت و عرض کرد . پدر جان ! تشنگی مرا از پای در آورد و سنگینی زره مرا به سختی افکنده آیا ممکن است جرعه ای آب بنوشم ؟ امام حسین {ع} گریست و فرمود : فرزند عزیزم ! برگرد و اندکی جنگ کن زیرا وقت آن نزدیک شده است که جدت محمد {ص} را ملاقات کنی واز دست او از دست او جام سرشار بنوشی و پس از آن هرگز تشنه نخواهی شد ! چرا که دیگر قطره ای آب در خیمه ها نبود. کودکان و زنان و پیر و جوان و زخمی و سالم همه تشنه بودن.علی اکبر {ع} دو باره به میدان نبرد رفت . با آمدن مجدد حضرت علی اکبر {ع} به میدان جنگ اکثر سربازان دشمن پراکنده شدند . و عده ای خود را پنهان کردند چرا که آن حضرت چنان شمشیر میزد انگار از آسمان بر سر آنان شمشیر می بارد . در این بین آن بزرگوار عده ای زیاد از دشمنان را از دم تیغ شمشیر گذراند و به هلاکت رساند . پس از مدتی کوتاه عمربن سعد فریاد زد چرا از یک جوان اینقدر هراس دارید . با تیر بزنیدش . در این بین مردی به نام {منقذبن مره عبدی } لعنت الله علیه . فرزند امام را هدف تیر قرار داد . علی اکبر {ع} برزمین افتاد . در آخرین لحظات حیات پدر را صدا زد . و عرض کرد . پدر جان ! سلام من بر تو باد ! این جدم رسول خدا {ص} است که بر تو سلام می رساند و به تو می گوید زود نزد ما بیا . امام حسین {ع } خود را به بالین فرزند رساند صورت خود را بر صورتش نهاد . و فرمود : خدا بکشد مردمی را که تورا کشتند .

 

شهادت حضرت قاسم بن الحسن {ع} : قاسم بن الحسن که شب پیش مژده شهادت خویش را از عموی عزیزش دریافت کرد بود . نزد عمو آمد و اجازه میدان خواست . امام بشدت گریستند و از اینکه یادگار برادرش را به میدان نبرد بفرستد ابا می نمودند . ولی این نو گل عاشق شهادت به دست و پای عمو افتاد و آنقدر او را بوسید و گریست تا از عمو اذن میدان بگیرد . اما در این بین مادر حضرت قاسم آمد خدمت امام حسین {ع} فرمود . یا ابا عبدالله آیا به خاطر داری در دوران که قاسم طفلی بیش نبود . یک روز آنقدر گریه می کرد .که ما دلیل گریه را ناراحتی جسمانی می پنداشتیم . و طبیب بر بالینش آوردیم و پس از معاینه و تجویز دارو بازم ساکت نشد . تا اینکه حضرت امام حسن مجتبی {ع} مطلبی را در یک کاغذ نوشت و به بازوی قاسم بست . و بعد قاسم ساکت شد و دیگر گریه نکرد. و بعد من دلیل نوشتن کاغذ را از آقا امام حسن {ع} پرسیدم. آقا به من فرمودند : این کاغذ اجازه نامه من به پسرم قاسم است . و اذن نبرد در میدان جنگ را برایش صادر کردم . تا آن روزی که در سرزمین کربلا بین سپاه اسلام و سپاه کفر که همان خاندان ابی سفیان می باشند جنگ خواهد شد . و برادرم حسین در آن روز جز تعداد اندک سربازی ندارد . و گریه قاسم برای این بود که در آن روز نکند عمویش حسین به او اذن میدان ندهد . و بخاطر همین موضوع گریه می کرد . این را جدم رسول خدا {ص} به من گفت . و تو این نامه را در آن روز به برادرم حسین بده . چون برادرم حسین بدلیل اینکه قاسم امانت نزد اوست به او اجازه میدان نمی دهد . و آنگاه امام حسین {ع} نامه را از همسر برادر خود گرفت . و بعد حضرت قاسم را در آغوش گرفت و او را بوسید . وبعد امام دستور دادند تا زره بر تن حضرت قاسم {ع} بپوشند هر زره ای را آوردند برای او بزرگ بود. تا اینکه یک زره را تن حضرت قاسم کردندن و امام حسین دید زره گوشاد و بزرگ است عما مه خود را از سر بر داشت و آن را بر دور تن حضرت قاسم پیچید تا آن بزرگوار راحت بتواند بجنگد . در حالی که اشک بر صورتش جاری بود به میدان رفت . و گفت اگر مرا نمی شناسید بدانید که من فرزند امام حسن مجتبی {ع} نواده رسول خدا هستم . این حسین است که بدست شما مردم پیمان شکن اسیر شده . امیدوارم خداوند باران رحمتش را از شما ها دریغ کند ! با این رجز قاسم بن الحسن {ع} خود را معرفی نمود .او در حالی به میدان آمده بود که پیراهن بلندی بر تن و کفشی بر پا داشت . هنوز بند کفش پای خود را خوب نبسته بود که پا به میدان نهاد . حضرت قاسم به دشمن یورش برد و 35 نفر از آنان را به هلاکت رساند . {ابن فضیل ازدی } لعنت الله علیه . فرزند امام حسن مجتبی {ع} را هدف شمشیر خود قرار داد و سر مبارکش را شکافت . حضرت قاسم فریاد زد . عمو جان به فریادم برس . بی درنگ امام حسین {ع} به طرف قاسم آمد تا او را برهاند و شمشیر خود را بر {ابن فضیل } فرود آورد . ولی او دست خود را سپر قرار داد و دستش قطع شد . فریادی کشید و از لشگر کمک خواست . یاران ابن فضیل حمله کردند تا او را نجات دهند ولی او زیر دست و پای اسبها افتاد وبه هلاکت رسید . گرد وغبار زیادی فضای میدان را پر کرده بود و چیزی دیده نمی شد . پس از مدتی مشاهده کردند که امام حسین {ع} بالای سر نوجوان دلاور نشسته است . قاسم در حالی که جان میداد و پاهای خود را به زمین می ساید . امام حسین {ع} فرمودند : خداوند قاتلان تو را از رحمتش دور کند . روز قیامت کسی که با آنان به مخاصمه خواهد پرداخت جدت رسول خدا {ص} و پدرت امام حسن مجتبی {ع} است . به خدا قسم بر عمویت بسیار گران است تو او را صدا میزنی ولی او نمی تواند پاسخت را بدهد و یا اینکه پاسخ می دهد ولی برای تو سودی ندارد ! به خدا قسم امروز روزی است که دشمنان عمویت زیاد و یارانش اندکند ! و قاسم را به سینه چسباند و در میان شهدای اهل بیت نهاد .

 

فروردین

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو